یه عالمه مطلب طنز...عکس....بازی

قبل هر چیزی سلام به همه دوستای گل خودم

این یه اپم دیگه پر عکس و مطلب

 و اینا و ببخشید اگه طولانیه

همشم تقدیم به فرشاد عزیزم

که هیچوقت تنهام نذاشت و همیشه بهترین بود برام

www.beterkoonim.com عکس های بسیار زیبا از شمع

 

قبل این که اپمو بخونین من به یه بازی دعوت شدم

پس اول اینو بخونین بعدشم همین دیگه خب

راستی روش بازی اینطوریه که هر کدوم کلمه هارو

که دیدین اولین چیزی که به ذهنتون رسید

باید جلوش بنویسین

 

دریا: انگار همیشه پیشمه

قهوه:تنها مزه تلخی که واقعا دوسش دارم

غرور: هیچوقت نمیذارم کسی بشکنش

مدرسه: فراموش نشدنی

دفتر: علاقه ای به نوشتن تو دفتر رو ندارم .

تو نت نوشتن واسم جذاب تره

مدیر:معمولا دورو بر یه همچین موجودی نمی پلکم

قرمه سبزی: شاید یه روزی کلم این بورو داد.!!! نمیدونم!!!

ریاضی: خشک و بی روح

اهنگ: بهم ارامش میده

ماه رمضون:همیشه منتظرو دلتنگ لحظه های این ماهم

استخر: اگه پر توپ باشه بهتره.

ابگوشت:بجه بودم دوست داشتم. الان نه اصلا

روزنامه :نمیخونم . شاید صفحه حوادث رو خوندم.

کودکی: کاش همیشه پیشم بمونه و تنهام نذاره

 

راستی در اخرم از هفت نفر واسه ادامه بازی دعوت میکنم

....فرشادم....طناز خانوم....مهسا جون(باکتری کوچولو)....

....غزل خاله خانوم....اهورای عزیز....گینگیلی گامبو....

....نرگس خانوم(ضدپسر)....

خب بریم سر اپ اصلیمون

 www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه

از بدو تولد موفق بودم، وگرنه پام به اين دنيا نمي رسيد.

از همون اول كم نياوردم، با ضربه دكتر

 چنان گريه‌اي كردم كه فهميد جواب «هاي»،

 «هوي» است. هيچ وقت نگذاشتم هيچ

چيز شكستم بدهد، پي‌درپي شير

ميخوردم و به درد دلم توجه نمي كردم!
اين شد كه وقتي رفتم مدرسه از همه هم

 سن و سالهاي خودم بلندتر بودم و همه ازم

 حساب مي‌بردند. هيچ وقت درس نخوندم،

هر وقت نوبت من شد كه برم پاي تخته زنگ مي‌خورد.

 هر صفحه‌اي از كتاب را كه باز مي کردم،

 جواب سوالي بود كه معلمم از من مي‌پرسيد.

اين بود كه سال سوم، چهارم دبيرستان كه بودم،

 معلمم كه من را نابغه مي‌دانست منو

 فرستاد المپياد رياضي!
تو المپياد مدال طلا بردم! آخه ورق من گم

 شده بود و يكي از ورقه‌ها بي اسم بود،

منم گفتم اسممو يادم رفته بنويسم!
بدون كنكور وارد دانشگاه شدم هنوز يك ترم

نگذشته بود كه توي راهروي دانشگاه يه دسته

عينك پيدا كردم، اومدم بشكنمش كه خانمي

سراسيمه خودش را به من رسوند و از اين

كه دسته عينكش رو پيدا كرده بودم حسابي

تشكر كرد و گفت: نيازي به صاف كردنش نيست

زحمت نكشيد اين شد كه هر وقت چيزي از زمين

 برمي‌داشتم، يهو جلوم سبز مي شد و از

اين كه گمشده‌اش را پيدا كرده بودم حسابي

تشكر مي كرد. بعدا توي دانشگاه پيچيد:

دختر رئيس دانشگاه، عاشق ناجي‌اش شده،

تازه فهميدم كه اون دختر كيه و اون ناجي كيه!
يك روز كه براي روز معلم براي يكي از استادام

گل برده بودم يكي از بچه‌ها دسته گلم رو

از پنجره شوت كرد بيرون، منم سرك كشيدم

 ببينم كجاست كه ديدم افتاده تو بغل اون دختره!

 خلاصه اين شد ماجري خواستگاري ما

 و الان هم استاد شمام!


كسي سوالي نداره؟

 

 www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه

 

چند توصیه مهم برای روز کنکور


1- دواطلبان عزيز ساعت شروع امتحان
 7 و 30دقيقه صبح است، و يك ساعت قبل
 از شروع امتحان درب هاي حوزه امتحاني
بسته مي شود، و شما بايد يك ساعت قبل
 از بسته شدن درب ها در حوزه امتحاني
حضور داشته باشيد، و همچنين بايد يكي
 دو ساعت قبل از آني كه بايد در محل حوزه
 امتحاني باشيد از منزل خود به سمت
حوزه امتحاني حركت كنيد تا اگر در ترافيك
مانديد يا اتفاق پيش بيني نشده اي در
بين راه افتاد دير به حوزه امتحاني نرسيد،
 پيشنهاد مي شود دو ساعت قبل از خروج
 از خانه از خواب بيدار شويد، نيم ساعت
 ورزش كنيد، يك دوش بگيريد و صبحانه بخوريد،
 با يك حساب سر انگشتي پيشنهاد مي شود
 براي به موقع رسيدن به سر جلسه امتحان
 ساعت يك و نيم شب (وشايد هم صبح)
از خواب بيدار شويد!

2- شديداً دادن ناهار در حين آزمون را تكذيب
مي نماييم، شما صرفاً به خوردن يك
كيك با سانديس دعوت هستيد!
تذكر ضروري: سانديسش هم از اين صد تومني
 هاست، يك وقتي دبه نكنيد كه ما فكر
 مي كرديم از اون بزرگاست!

3- درست است كه مي گويند با لباس راحت
 به سر جلسه امتحان بياييد، اما جنبه هم
خوب چيزي است، آخه با پِيژامه؟!... اِ اِ اون يكي رو نگاه
 ... اوه اوه ... آقا فيلم نگير ... شطرنجي اش كنين!

4- از آوردن گوشي همراه، دستگاه پلي استيشن
، حيوان خانگي، رايانه شخصي، گيتار،
 دستگاه آب ميوه گيري، كمربند لاغري،
 بالشت، لوازم آرايش، خوشبو كننده هوا،
حشره كش، وان حمام و آفتابه به داخل
 حوزه امتحاني شديداً خودداري كنيد!

5- از كشيدن سيگار، اكس تركاندن، انجام
حركات موزون و حتي غيرموزون در حين
جلسه امتحان شديداً خودداري نماييد. تبصره:
 كشيدن خميازه، چرت زدن، خوابيدن،
چشمک زدن، تيك هاي عصبي، چرخاندن
گردن تا 90 درجه به سمت چپ
 و راست اشكالي ندارد!

6- استرس زيادي نداشته باشيد، با عدم
 ورود به دانشگاه اتفاق خاصي براي شما
 نمي افتد، فقط آقا پسرها زودتر سربازي
 مي روند و در نتيجه زودتر به سر كار رفته
 و زودتر ازدواج مي كنند و دخترخانم ها
هم از آنجا كه ديگر بهانه اي با عنوان
 «مي خوام ادامه تحصيل بدم» را ندارند
 زودتر به خانه بخت مي روند، مگه بده؟!

 نتيجه گيري پاياني: علم بهتر است

يا ثروت؟ !معلومه مدرك... مدرك!

 

 

 www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه

مرگ مشکوک ساعت ۱۱ 

چند وقتی بود در بخش مراقبت های ویژه

یک بیمارستان معروف، بیماران یک تخت

به خصوص در حدود ساعت ۱۱ صبح روزهای

 یکشنبه جان می سپردند و این موضوع

ربطی به نوع بیماری و شدت و ضعف مرض

 آنان نداشت. این مسئله باعث شگفتی

 پزشکان آن بخش شده بود، به طوری

که بعضی آن را با مسائل ماورای طبیعی

و بعضی دیگر با خرافات و ارواح و اجنه و موارد

 دیگر در ارتباط می دانستند. کسی قادر به

حل این مسئله نبود. که چرا بیمار آن تخت

 درست در ساعت ۱۱ صبح روزهای یکشنبه

 می مرد. به همین دلیل گروهی از پزشکان

 متخصص بین المللی برای بررسی موضوع

 تشکیل جلسه دادند و پس از ساعت ها

 بحث و تبادل نظر بالاخره تصمیم بر این شد

که در اولین یکشنبه ماه، چند دقیقه قبل از

ساعت ۱۱ در محل مذکور برای مشاهده

این پدیده عجیب و غریب حاضر شوند. در محل

و ساعت موعود، بعضی صلیب کوچکی در

دست گرفته و در حال دعا بودند، بعضی دوربین

 فیلمبرداری با خود آورده و... دو دقیقه به

ساعت ۱۱ مانده بود که « پوکی جانسون »

 نظافتچی پاره وقت روزهای یکشنبه وارد اتاق شد.

 دوشاخه برق دستگاه حفظ حیات

 ( Life support system ) را از پریز برق درآورد و

دوشاخه جاروبرقی خود را به پریز زد و مشغول کار شد!

 

 www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه

 جواب مسئولان در موارد خواص

 

1. این بستگى دارد به...
یعنى:
جواب سوال شما را نمى دانم!


2. این موضوع پس از روزها تحقیق و بررسى
 فهمیده شد.
یعنى:
این موضوع را بطور تصادفى فهمیدم!


3. نحوه عمل سیستم بسیار جالب
و دقیق است.
یعنى:
سیستم کار مى کند و این براى
 ما تعجب انگیز است!

4. کاملا انجام شده

یعنى:
تنها راجع به 10 درصد کار برنامه
 ریزى شده!

5. ما تصحیحاتى روى سیستم انجام دادیم
تا آن را ارتقا دهیم.
یعنى:
تمام طراحى ما اشتباه بوده و ما
از اول شروع کرده ایم!


6. پروژه به دلیل بعضى مشکلات دیده نشده،
 کمى از برنامه ریزى عقب است.
یعنى:
تاکنون روى پروژه دیگرى کار مى کردیم!

7. ما پیش بینی مى کنیم...

یعنى:
90 درصد احتمال خطا مى رود!

8. این موضوع مستند نشده...
یعنى: تاکنون کسى از اعضا تیم پروژه به این
موضوع فکر نکرده است!


9. پروژه طورى طراحى شده که کاملا
 سیستم بدون نقص کار مى کند.
یعنى:
هرگونه مشکلات بعدى ناشى
 از عملکرد غلط اپراتورها است!

10. تمام انتخاب اولیه به کنار گذاشته شد.
یعنى: تنها فردى که این موضوع را مى فهمید
 از تیم خارج شده است!

11. کل کوشش ما براى این است
 که مشترى راضى شود.
یعنى:
ما آنقدر از زمان بندى عقبیم که هر چه
 که به مشترى بدهیم راضى مى شود!

12. تحویل پروژه براى فصل آخر سال آینده
 پیش بینى شده است.
یعنى:
که تا آن زمان ما مى توانیم مقصر تاخیر
 در اجراى پروژه را کسى از میان تیم کارفرما پیدا کنیم!

13. روى چند انتخاب به طور هم زمان در حال کار هستیم.

یعنى:
هنوز تصمیم نگرفته ایم چه کنیم!

14. تا چند دقیقه دیگر به این موضوع مى رسیم.
یعنى: فراموشش کنید، الان به اندازه کافى مشکل داریم!

15. حالا ما آماده ایم صحبت هاى شما را بشنویم.
یعنى: شما هر چه مى خواهید صحبت کنید
 که البته تاثیرى در کارى که ما انجام خواهیم داد ندارد!

16. به علت اهمیت تئورى و عملى این موضوع...

یعنى:
به علت علاقه من به این موضوع!

17. سه نمونه جهت مطالعه شما انتخاب
 شده و آورده شده اند.
یعنى: طبیعتا بقیه نمونه ها واجد مشخصاتى
 که شما باید بعد از مطالعه به آن برسید، نبوده اند!

18. بقیه نتایج در گزارش بعدى ارائه مى شود.

یعنى:
بقیه نتایج را تا فشار نیاورید نخواهیم داد!

19. ثابت شده که ...

یعنى:
من فکر می کنم که ...!

20. این صحبت شما تا اندازه اى صحیح است.

یعنى:
از نظر من صحبت شما مطلقا غلط است!

21. در این مورد طبق استاندارد عمل خواهیم کرد.

یعنى:
از جزئیات کار اصلا اطلاع ندارید!
 
 
 
 
 www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه
 
 
 
 
 
جدول خاموشی های موقت شهر
تهران مناطق ۲۲ گانه!
   منطقه ۳-۲-۱
   روزها برق باشد شبها به علت برهم
   خوردن مجالس پارتی از ساعت ۲۰ تا ۳ صبح برق برود .

   منطقه ۴
   روزی نیم ساعت برق نباشد جهت اعمال قانون و یکنواخت سازی .

   منطقه ۵
   روز ۲ ساعت به اضافه ۵ ساعت تنبیه سال
    ۱۳۴۲ که منطقه به شرکت برق بدهکاربود( پرونده موجود است) .

   منطقه ۶
   صبح ها که نور کافیست برق نباشد برای
    شب هرکسی برق می خواهد برگه درخواست
   برق پر شود بخش اداری پیگیری نماید .

   منطقه ۷

   بیخود کردن برق می خواهند یک روز درمیان
   کافیست کسی اعتراض کرد آب شرب آن خانوار
   قطع شود تا عبرت سایرین گردد .

   منطقه ۸
   منزل مادر خانم بنده آنجاست همیشه برق باشد .

   منطقه ۹
   منزل خودمان آنجاست جهت رعایت عدالت فقط ۲۰
    دقیقه دم صبح برود .

   منطقه ۱۰
   منزل باجناق آنجاست، آنچنان برق برود و بیاید
   که تمام لوازم صوتی وی بسوزد تا رویش کم شود .

   منطقه ۱۱

   به کل برق نباشد ( دلیل خواستند گاز قطع شود) .

   منطقه ۱۲-۱۳

   بچه محل های قدیم آنجا سکونت دارند عاشق
   فوتبال هستند شبهایی که فوتبال دارد برق باشد .

   منطقه ۱۴-۱۵-۱۶
   به علت ازدیاد اراذل برای از بین بردن پتوق ها
   شبها کلا برق لازم نیست .

   منطقه ۱۸-۱۹-۲۰
   روزی نیم ساعت به دلخواه شهردار مناطق .

    منطقه ۲۱-۲۲
    بخشنامه شود که اختراع برق توسط ادیسون شایعه بوده .
 
 
 www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه
 
 
سیزده بدر امسال ما
امسال سال نو خیلی مبارک بود زیرا
 در امسال پدرم ما را به شمـــال برده است
 ! اين بهترين مسافرتی است که پدرم ما را
 آورده است چـــون قبل از اين هيـــچوقت ما
را به مسافرت نبرده بود ! در راه شمال به ما
 خيـــلی خوش گذشــــــت ! ما در راه خيلی
 چپ کرديم ! پدرم ميگفت من میپيچم ولی
 نمیدانم چرا جــاده نمیپيچه! خواهرم یک بار
 دستش را از پنجره ماشین بیرون آورد تا
پوست تخمـه اش را بریزد و یک ترانزیت از
 کنار ماشین ما رد شد و دست خواهرم
از بازو کنده شـــــــــد و ما خیلی خندیدیم !
ما برای ناهار به اکبر جوجه رفتیم ! البته من
 خود اکـــــــــبر آقا را ندیدم ولـــــــــــی پدرم
 که او را دیده است میگوید خیلی جوجه
اسـت ! من خیلی نوشــــــــابه خوردم و پدرم
 یک گوشه نگه داشت تا من با خیال راحت
 بشاشـم به طبیعت ! در جاده خیلی برف
 آمده بود و ما برف بازی کردیم ! مـــــن با
گوله برف به پس کــــله پدرم زدم و او عصبانی
 شد و دست من را لای در ماشین گذاشـت
 و در ماشین را محکم بست ! ما به متل قو
 رفتیم و سر یک میز نشستیم و پدرم
قیلـون و چایی ســـفارش داد . پدرم خیلی
قشنگ قیلون میکشد . پدرم حتی در
متل قـو هم از رژیمش دست بر نمیدارد و
 درِ گوشی به همان پسره که قیلون آورد
 چیزی مـیگوید و یــــــک پارچ آب سفارش
 میدهد ! پدرم عادت دارد نوشابه را با آب
قاطی میکند ! کنار ما چند تا جوان نشسته اند
 و آواز میخوانند : میخوام برم زن بگیرم !
پولامو بدم ان بگیرم ! گوجه بدم رب بگیرم و …
پدرم با این شعر خیلی حال میکند ولی
 مادرم عصبانی میـشود و با پارچ آب پدرم
 به صورت من میکوبد ! ما ۱۳ را در همانجا
در کردیم البته پـدرم خیلی بیشتر از ما در
کرد ولی به هر حال به ما خیلی خوش گذشت
 و من خیلی کتک خوردم …
 
 
  
 www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه
 
 
ایرانی ها باهوش ترند
سه نفر آمریکایی و سه نفر ایرانی با
 همدیگر برای شرکت در یک کنفرانس
 می رفتند. در ایستگاه قطار سه آمریکایی
 هر کدام یک بلیط خریدند، اما در کمال
 تعجب دیدند که ایرانی ها سه نفرشان
 یک بلیط خریده اند. یکی از آمریکایی ها
 گفت: چطور است که شما سه نفری
 با یک بلیط مسافرت می کنید؟ یکی از
ایرانی ها گفت: صبر کن تا نشانت بدهیم.
 همه سوار قطار شدند.
 آمریکایی ها روی صندلی های تعیین شده
 نشستند، اما ایرانی ها سه نفری رفتند توی
 یک توالت و در را روی خودشان قفل کردند.
 بعد، مامور کنترل قطار آمد و بلیط ها را
کنترل کرد. بعد، در توالت را زد و گفت:
 بلیط، لطفا! بعد، در توالت باز شد و از
لای در یک بلیط آمد بیرون، مامور قطار آن
بلیط را نگاه کرد و به راهش ادامه داد.
 آمریکایی ها که این را دیدند، به این نتیجه
رسیدند که چقدر ابتکار هوشمندانه ای بوده است.
 بعد از کنفرانس آمریکایی ها تصمیم گرفتند
 در بازگشت همان کار ایرانی ها را انجام
دهند تا از این طریق مقداری پول هم برای
 خودشان پس انداز کنند. وقتی به ایستگاه
 رسیدند، سه نفر آمریکایی یک بلیط خریدند،
اما در کمال تعجب دیدند که آن سه ایرانی
 هیچ بلیطی نخریدند.
 یکی از آمریکایی ها پرسید: چطور می خواهید
 بدون بلیط سفر کنید؟ یکی از ایرانی ها گفت:
 صبر کن تا نشانت بدهم. سه آمریکایی و سه
ایرانی سوار قطار شدند، سه آمریکایی رفتند توی
 یک توالت و سه ایرانی هم رفتند توی توالت
بغلی آمریکایی ها و قطار حرکت کرد. چند لحظه
 بعد از حرکت قطار یکی از ایرانی ها از توالت
 بیرون آمد و رفت جلوی توالت آمریکایی ها و گفت:
 بلیط، لطفا!
 
www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه
راستی بچه ها بقیه عکسا رو گذاشتم
 تو ادامه مطلب یه نگاهی بندازین
پشیمون نمیشین
www.beterkoonim.com عکس های فتوشاپی زیبا و خلاقانه
 
 
ادامه نوشته

××× بدون شرح ×××

وای بچه ها بیاین ببینین اینارو چقد توپ تزیین کردن

من که دهنم وا مونده

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

این پایینی مخصوص فرشادمه ها

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

I my Farshad

همه اینارم تقدیمشون میکنم به فرشاد عزیزم

I my Farshad

راستی بچه ها از اونجایی که من خیلی شکموم

چندتا عکس غذام تو ادامه مطلب گذاشتم

حتما ببینین

I my Farshad  

ادامه نوشته

๑۩۞۩๑ I Love my Farshad  ๑۩۞۩๑

I my Farshad
 
 شدم با چت اسیر و مبتلایش
                                     شبا پیغام می دادم از برایش         
 
به من می گفت هیجده ساله هستم
                                     تو اسمت را بگو، من هاله هستم

بگفتم اسم من هم هست فرهاد
                                    ز دست عاشقی صد داد و بیداد

بگفت هاله ز موهای کمندش
                                    کمان ِابرو و قد بلندش


بگفت چشمان من خیلی فریباست
                                   ز صورت هم نگو البته زیباست

ندیده عاشق زارش شدم من
                                    اسیرش گشته بیمارش شدم من


ز بس هرشب به او چت می نمودم
                                   به او من کم کم عادت می نمودم

در او دیدم تمام آرزوهام
                                   که باشد همسر و امید فردام 


برای دیدنش بی تاب بودم
                                  زفکرش بی خور و بی خواب بودم

به خود گفتم که وقت آن رسیده
                                  که بینم چهره ی آن نور دیده


 به او گفتم که قصدم دیدن توست
                                 زمان دیدن و بوییدن توست

ز رویارویی ام او طفره می رفت
                                 هراسان بود او از دیدنم سخت


خلاصه راضی اش کردم به اجبار
                                 گرفتم روز بعدش وقت دیدار

رسید از راه، وقت و روز موعود
                                 زدم از خانه بیرون اندکی زود 


چو دیدم چهره اش قلبم فرو ریخت
                                 توگویی اژدهایی بر من آویخت

به جای هاله ی ناز و فریبا
                                 بدیدم زشت رویی بود آنجا


ندیدم من اثر از قد رعنا
                                 کمان ِابرو و چشم فریبا

مسن تر بود او از مادر من
                                 بشد صد خاک عالم بر سر من


ز ترس و وحشتم از هوش رفتم
                                 از آن ماتم کده مدهوش رفتم

به خود چون آمدم، دیدم که او نیست
                                دگر آن هاله ی بی چشم و رو نیست


به خود لعنت فرستادم که دیگر
                                نیابم با چت از بهر خود همسر

بگفتم سرگذشتم را به «نیما»
                                به شعر آورد او هم آنچه بشنید


که تا گیرند از آن درس عبرت
                                سرانجامی ندارد قصّه ی چت
I my Farshad
 
I my Farshad
 
بی تو آنلاین شبی باز از آن Room گذشتم.
همه تن چشم شدم. دنبال
ID تو گشتم.
شوق دیدار تو لبریز شد از
Case وجودم.
شدم آن
User دیوانه که بودم.
وسط صفحه دسکتاپ،
ROOM ياد تو درخشيد
DING صد پنجره پيچيد
شکلکي زرد، بخنديد
یادم آمد که شبی با هم از آن
Room گذشتیم.
پر گشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم.
تو همه راز های
Hack ریخته در Booter های سیاهت.
من همه محو تماشای
PM هایت.
Talk صاف و Room آرام، بخت خندان و زمان رام.
منو تو (و بقیه) همه دلداده به آواز روی
Voice.
یادم آید تو به من گفتی از این عشق حذر کن.
لحظه ای چند بر این
Room نظر کن.
Chat آیینه عشق گذران است.
تو که امروز نگاهت به ای میلی نگران است.
باش فردا که دلت با
ID دگران است.
تا فراموش کنی چندی از این
Room سفر کن.
با تو گفتم حذر از
Room ندانم...
ترک
chat کردن، هرگز نتوانم، نتوانم
روز اول که
emailام به تمناي تو پر زد
مثل
spam، توی Inbox تو نشستم
تو
Delete کردي ولي من نرميدم، نگسستم
باز گفتم که تو يک
Hacker و من User مستم
تا به دام تو در افتم
Room ها رو گشتم و گشتم
تو مرا
Hack بنمودي، نرميدم، نگسستم
Roomي از پايه فرو ريخت
Hackerي، Ignore تلخي زد و بگريخت
Hard بر مهر تو خنديد
CPU از عشق تو هنگيد
رفت در ظلمت شب، آن شب و شبهاي دگر هم
نگرفتي دگر از
User آزرده، خبر هم
نکني ديگر از آن
Room گذر هم
بي تو اما، به چه حالي من از آن
Room گذشتم!
I my Farshad
 
I my Farshad
خانم میان سالی سکته قلبی کرد و سریعاً به بیمارستان
منتقل شد. وقتی زیر تیغ جراح بود عملاً مرگ را
 تجربه کرد. زمانیکه بی هوش بود فرشته ای را دید.
از فرشته پرسید: آیا زمان مردنم فرا رسیده است؟
 فرشته پاسخ داد: نه، تو ۴۳ سال و ۲ ماه و ۸ روز دیگر
 فرصت خواهی شد. بعد از به هوش آمدن برای بهبود کامل
 خانم تصمیم گرفت که در بیمارستان باقی بماند. چون
 به زندگی بیشتر امیدوار بود، چند عمل زیبایی انجام داد.
جراخی پلاستیک، لیپساکشن، جراحی بینی، جراحی ابرو و …
 او حتی رنگ موی خود را تغییر داد. خلاصه از یک خانم
 میان سال به یک خانم جوان تبدیل شد! بعد از آخرین جراحی
 او از بیمارستان مرخص شد. وقتی برای عریمت
به خانه داشت از خیابان عبور می کرد، با یک آمبولانس تصادف کرد
 و مرد!!! وقتی با فرشته مرگ روبرو شد بهش گفت:
 من فکر کردم که گفتی ۴۰ سال و اندی بعد مرگ من فرا می رسه؟
چرا من رو از جلوی آمبولانس نکشیدی کنار؟ چرا من مردم؟
...
...
...
...

فرشته پاسخ داد؛ ببخشید، وقتی داشتی از خیابون رد می شدی نشناختمت!
I my Farshad
  
I my Farshad
اگر داوطلبي در كنكور قبول نشد هيچ تقصيري ندارد

چرا كه سال فقط 365 روز است. در حالي كه:

1) سال 52 جمعه داريم و ميدانيد كه جمعه ها فقط براي
 
استراحت است به اين ترتيب 313 روز باقي ميماند.

2) حداقل 50 روز مربوط به تعطيلات تابستاني است
 
كه به دليل گرماي هوا مطالعه ي دقيق براي يك فرد نرمال مشكل است.
 
بنابراين 263 روز ديگر باقي ميماند.

3) در هر روز 8 ساعت خواب براي بدن لازم است كه جمعا" 122 روز
 
 ميشود. بنابراين 141 روز باقي ميماند.

4) اما سلامتي جسم و روح روزانه 1 ساعت تفريح را ميطلبد كه
 
 جمعا" 15 روز ميشود. پس 126 در روز باقي ميماند.

5) طبيعتا" 2 ساعت در روز براي خوردن غذا لازم است كه در
 
 كل 30 روز ميشود. پس 96 روز باقي ميماند.

6) 1 ساعت در روز براي گفتگو و تبادل افكار به صورت تلفني
 
 لازم است. چرا كه انسان موجودي اجتماعي است. اين خود 15
 
 روز است. پس 81 روز باقي ميماند.

7) روزهاي امتحان 35 روز از سال را به خود
 
 اختصاص ميدهند. پس 46 روز باقي ميماند.

8) تعطيلات نوروز و اعياد مختلف دست كم 30
 
روز در سال هستند. پس 16 روز باقي ميماند.

9) در سال شما 10 روز را به بازي
 
ميگذرانيد. پس 6 روز باقي ميماند.

10) در سال حداقل 3 روز به بيماري
 
طي ميشود و 3 روز ديگر باقي است .

11) سينما رفتن و ساير امور شخصي هم 2 روز
 
 را در بر ميگيرند. پس 1 روز باقي ميماند.

12) 1 روز باقي مانده همان روز تولد شماست.
 
 چگونه ميتوان در آن روز درس خواند؟!!


نتيجه ي اخلاقي: پس يك داوطلب نرمال نميتواند

اميدي براي قبولي در دانشگاه داشته باشد
I my Farshad
 
I my Farshad
 
 آخرین اخبار رسیده از ماهواره سفیر امید حاکی
 
 از گرد بودن زمین و پیدایش یک امامزاده بین زهره
 
و زحل میباشد . در پی برطرفی مشکلات موجود بر
 
 سر راه ماهواره اقدامات بسیاری انجام گرفته است .
 
از این جمله میتوان به فرستادن شارژ 5000 تومانی
 
جهت ادامه ارسال پیام ها ، اعزام گروه پشتیبانی
 
 جهت پنچرگیری و همچنین اعزام گروه جهت خواستگاری
 
 زهره برای سفیرامید اشاره کرد . به امید ایرانی سر افراز ...
I my Farshad
I my Farshad
  
بالاخره دكتر وارد شد ، با نگاهي خسته ، ناراحت و جدي .

دكتر در حالي كه قيافه نگراني به خودش گرفته بود گفت :
 
"متاسفم كه بايد حامل خبر بدي براتون باشم ,
 
 تنها اميدي كه در حال حاضر براي عزيزتون باقي مونده، پيوند مغزه ."

"اين عمل ، كاملا در مرحله أزمايش ، ريسكي و
 
 خطرناكه ولي در عين حال راه ديگه اي هم وجود نداره,
 
بيمه كل هزينه عمل را پرداخت ميكنه ولي هز ينه
 
 مغز رو خودتون بايد پرداخت كنين ."

اعضا خانواده در سكوت مطلق به گفته هاي دكتر گوش
 
مي كردن , بعد از مدتي بالاخره يكيشون پرسيد :" خب , قيمت يه مغز چنده؟";

 دكتر بلافاصله جواب داد :"5000$ براي مغز يك مرد و 200$ براي مغز يك زن ."

موقعيت نا جوري بود , أقايون داخل اتاق سعي
 
 مي كردن نخند ن و نگاهشون با خانمهاي داخل اتاق تلاقي نكنه
 
 , بعضي ها هم با خودشون پوز خند مي زدن !

بالاخره يكي طاقت نياورد و سوالي كه پرسيدنش آرزوي
 
همه بود از دهنش پريد كه : "چرا مغز آقايون گرونتره ؟ "

 دكتر با معصوميت بچگانه اي براي حضار داخل اتاق
 
توضيح داد كه : " اين قيمت استاندارد عمله ! بايد يادآوري
 
كنم كه مغز خانمها چون استفاده ميشه،
 
خب دست دومه و طبيعتا ارزونتر !!!!!!!!!!!! !! . "
I my Farshad
  
I my Farshad

تقلده ... تفلد

تفلده تقلد

وای اگه بدونین منو دمپاییام چقدر امروز خوشحالیم

اخه میدونین امروز یه روز مهمه که

 منو وبم هیچوقت این روزو از یاد نمیبریم

قبل اینکه بگم دقیقا چه خبره که البته

دوستای خوب خودم الان منظورمو فهمیدن

میخوام یه کم فک بزنم

اول از همه اینکه میخوام از فرشاد عزیزم

 تشکر کنم که هیچوقت تنهام نذاشت

حتی تو بدترین موقعیتم

(همون روزایی که یه چند وقت بود نت نمیومدم)

میخوام بگم خیلی دوست دارم

خیلی............................

وبعدشم تشکر کنم از همه دوستام

که تو این یه سال تازه فهمیدم معنی دوست واقعی چیه

اسم نمیبرم چون همرو به یه اندازه دوست دارم

و امیدوارم که وبم بتونه مورد قبول همتون باشه

چه اونایی که دوسم دارن

 چه اونایی که ازم بدشون میاد

 

خب دیگه از اینا که بگزریم میرسیم به تفلد

امروز وب من با دمپایی رنگیاش یه ساله شد

انقد خوشحالم که نمیدونم چی باید بگم 

 

اینم از کیک 

اگه کمه بقیشو گذاشتم

 تو ادامه مطلب تورو خدا بفرمایین

تعارف نکنین 

ادامه نوشته

فقط واسه فرشاد و  خاله غزل اپیدم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

فرشادعكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی دوست دارم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

فرشاد عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسیدوست دارم

عكس و تصاویر زیبا برای زیباسازی وبلاگ شما -------------- بهاربیست دات كام ------------- BAHAR-20.COM ------------ عكس تصاویر زیباسازی وبلاگ فارسی

واسه دیدن بقیه  عکسا برین به ادامه مطلب

ادامه نوشته

یه اپ واسه دل خودم

سلام به همه دوستای گلم

امروز از اون روزایی که دلم بدجوری گرفته

نمیدونم اما بیشتر

 جمعه ها همینطوریم یه بغضی تو گلومه

 که نمیدونم واسه چیه؟؟؟؟؟

البته این جمعه یکم دل خوشی داشتم

 اخه فرشاد اپیده بود کلی ذوق کردم

این اپم زدم که یکم دل خودم واشه

 اخه خیلی دلم گرفته بود

اون پایینم یه چند تا عکس میذارم واستون

اخه وبم خصوصی نیست که عمومیه

بچه ها تورو خدا تنهام نذارین شماها بهترین دوستامین

جز شما هیشکسو ندارم 

 i love u farshad

واسه دیدن عکسا برین به ادامه مطلب چندتا کاریکاتور بامزست 

ادامه نوشته

دو سه تا مطلب طنز

 

ازدواج اینترنتی

عروس خانم دوشیزه    shirin_sooskesiah_2007     آیا وکیلم شما را به مهر :

گوگل* عدد سکه بهار آزادی  /    یک وب کم  / سند یک سایت اینترنت ا

ختصاصی  دات کام / یک مودم DSL  / اینترنت پرسرعت به اندازه طول عمر نوح!

/ LCD  و شمعدان / یک هدست بی سیم / چهارده روم اختصاصی به نیت چهارده ...

   / پنج گیگا بایت میل باکس اختصاصی به نیت پنج ...

به عقد دائم آقای   feri_ferferi  در بیاورم ؟

جمعیت : عروس رفته آف هاش رو چک کنه!!!      

   حاج آقا : برای بار دوم آیا وکیلم ؟ 

جمعیت : عروس رفته ویروس کش آپدیت کنه!!    

حاج آقا : !!!BUZZ  ,  برای بار سوم خفم کردی آیا وکیلم ؟

عروس : با اجازه بزرگترهای Room بله!

 

 

 

کامپيوتر زن است يا مرد؟

استاد زبان فرانسه در مورد مذکر يا مونث

بودن اسمها توضيح ميداد که پرسيد


کامپيوتر مذکر است يا مونث؟

کليه دانشجويان دختر جنس رايانه را به دلايل زير مرد اعلام کردند

وقتي به آن عادت مي کنيم گمان مي کنيم بدون

 آن قادر به انجام کاري نيستم


با آن که داده هاي زيادي دارند اما نادانند


قرار است مشکلات را حل کنند اما در بيشتر

 اوقات معضل اصلي خودشانند


همين که پايبند يکي از آنها شديد متوجه ميشويد که اگر صبر

کرده بوديد مورد بهتري از آن نصيبتان مي شد

 

کليه دانشجويان پسر به دلايل زير جنس رايانه را زن اعلام کردند

به غير از خالق آنها کسي از منطق دروني آنها سر در نمي آورد


کسي از زبان ارتباطي آنها سر در نمي آورد


کوچکترين اشتباهات را در حافظه دراز مدت خود ذخيره

مي کنند تا بعد ها تلافي کنند


همين که پايبند يکي از آنها شديد بايد تمام پول خود را صرف

خريد لوازم جانبي آنها بکنيد

 

 

 

 

  پ ن : این گلم تقدیم به  فرشاد عزیزم

 

به نام خداوند ویروس و گارد

 

كنـون رزم ویـروس و رستم شنو دگـــرها شنیــدستی این هـم شنـو

كـه اسفنـدیـارش یكـی دیسك داد بگفتـا بــه رستم كــه ای نیكــــزاد

در این دیسك باشد یكی فایل ناب كه بگــرفتم از سـایت افــــراسیاب

چنیــن گفت رستـم بـه اسفنـدیـار كه مـن گشنمـه نـون سنگك بیـــار

جوابش چنین داد خنــدان طــرف كه مـن نـون سنگك نـدارم بـه كف

برو حال می كن بدین دیسك هان ! كه هـم نـون و هـم آب باشد درآن

تهمتن روان شـد سـوی خانـه اش شتابـان بــه دیـــدار رایــانــه اش

چـو آمـد بـه نزدیـك مینی تاورش بــزد ضــربه بـر دگمــــة پاورش  

دگـر صبـر و آرام و طاقت نداشت مران دیسك را در درایوش گذاشت

نكـرد هیـچ صبر و نـداد هیـچ لفت یكـی لیست از روت دیسكت گـرفت

در آن دیسك دیدش یكی فایل بود بــزد انتـــر آنجــا و اجــرا نمــود

كز آن یك دمو شد پس از آن عیان ابا فیلــم و مـوزیك و شرح و بیان

به ناگـه چنان سیستمش كرد هنگ كه رستم درآن مانده مبهوت و منگ

چـو رستم دگـربـاره ریست نمود همـی كرد هنگ و همان شد كه بود

تهمتــــن كلافـــه شـــد و داد زد ز بخـت بــد خویش فـــریــــاد زد

چـو تهمینـه فـریاد رستـم شنــود بیــامــد كــه لیسانس رایــانه بود

بــدو گفت رستـم همــه مشكلـش وز آن دیسك و بــرنامة خوشگلش

چـو رستـم بـدو داد قیچی و ریش یكـــی دیسك بوت ایبل آورد پیش

یكـی تول كیت انـدر آن دیسك بود بـــرآورد آنـــرا و اجـــرا نمـــود

همی گشت تول كیت ، هارد اندرش چـــو كـودك كـه گردد پی مادرش

بـه نـاگـه یكـی رمـز ویروس یافت پــی حـذف امضـای ایشان شتافت

چـو ویــروس را نیـك بشنـاختش مــر از بــوت سكتور بــرانداختش

یكـی ضـربـه زد بر سر تـول كیت كـه هــر بایت آن گشت هشتاد بیت

بـه خاك انـدر افـكند ویــروس را تهمتـن بــه رایــانــه زد بــوس را

 

پ ن: فرشاد دلم واست یه ذره شده

پ ن:  فرشاد خیلی دوست دارم

پ ن: اندازه ی همه ی دنیا

 

گـلـه مـیـكـرد زِ مـجـنـون لـیـلـی

 

گـلـه مـیـكـرد زِ مـجـنـون لـیـلـی كـه شـده رابـطـه‌ مـان ایـمـیـلـی


حــیــف ازان رابـطـة انـسـانـی كـه چـنین شـد كـه خـودت میدانی


عـشــق وقـتـی بـشـود دات‌كـامی حـاصلـش نـیـسـت بـجـز نـاكـامـی


نـازنـیـن خـورده مگـر گـرگ تورا؟ برده یا "دات‌كام" و"دات اُرگ" تورا؟


بــهــرت ایـمـیـل زدم پـیشـترك جـای "سابجكت" نـوشـتم بـه درك


بـه درك گـر دل مـن غمگین است بـه درك گـر غم مـن سنگین است


بـه درك رابـطـه گر خورده تَـرَك قـطـع آنـهم بـه جـهـنـم، بـه درك!


آنـقـدر دلـخـور ازیـن ایـمـیـلـم كـه بـه ایـن رابـطـه هـم بـی ‌مـیـلم


مـرگ لـیـلی، نِت و مِت را ول كن هـمـه را جای "اوكِی" ، "كنسِل" كن


OFF كـن كـامـپـیـوتـر را جـانـم یـار مـن بـاش و بـبـیـن مـن ON ام


اگـرت حـرفـی و پـیـغـامـی هسـت روی كـاغـذ بـنـویـس بــا دسـت


نــامـه یـك حـالـت دیـگـر دارد خـــط ِ تـو لـطـف ِ مـكـرر دارد


خسته ازFont و زِFormat شده‌ام دلـخـور از گـردالـیِ @ شــده‌ام


كرد "ریـپـلای" بـه لـیـلـی مـجـنـون كه دلم هست ازین "سابجكت"خون


بـاشـه فـردا تـلـفـن خـواهـم كـرد هرچه گفتی كـه بكن خـواهم كـرد


زودتـر پـیـش تـو خـواهـم آمـد هی مـرتـب بـه تـو سر خـواهـم زد


راسـت گـفتـی تـو عـزیـزم لـیـلـی دیــگر از مــن نــرسـد ایـمـیـلی


نـامـه ‌ای پـسـت نـمـودم بـهـرت بـه امـیـدی كـه سـرآیـد قـهـرت

پ.ن : فرشاد دلم کلی برات تنگ شده بود

پ.ن : مرسی که اومدی

پ.ن : هیچوقت تنهام نذاریاااااااااااااااا

 

عکس

سلام به دوستای گلم

ببخشید که این چند وقته نیومدم

قول میدم زود به زود بهتون سر بزنم

اینم چندتا عکس که امیدوارم خوشتون بیاد

البته بچه ها اگه دلشو دارید برید به ادامه مطلب

چون عکسا یه کم دلخراشن

 

ادامه نوشته

عشق و غم

سلام دوستای گلم ببخشید که این

 چند وقته پیشتون نیومدم

اخه یه اتفاقایی واسم افتاد که نتونستم بیام

واسه این اپم نمیتونم خبر کنم

امیدوارم ببخشینم همتونو یه

عالمه دوست دارم هوارتا

شرمنده روی همتونم به خدا

قول میدم جبران کنم

اینم یه داستان عاشقونه  که میخوام

تقدیمش کنم به فرشاد عزیزم

به خدا اگه یه روز ازت بی خبر بمونم

بدتر از ایناش سرم میاداااااااااااا

 امیدوارم که خوشتون بیاد

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

  

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

اسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.comاسم خودتون را با حروف انگليسی بنويسيد        بهاربيست       www.zibasazi.bahar-20.com

 

مرد ، دوباره آمد همانجای قدیمی


روی پله های بانک ، توی فرو رفتگی دیوار


یک جایی شبیه دل خودش ،


کارتن را انداخت روی زمین ، دراز کشید ،


کفشهایش را گذاشت زیر سرش ،

کیسه را کشید روی تنش ،


دستهایش را مچاله کرد لای پاهایش ،


خیابان ساکت بود ،


فکرش را برد آن دورها ، کبریت های

خاطرش را یکی یکی آتش زد


در پس کورسوی نور شعله های نیمه جان ،

 خنده ها را میدید و صورت ها را


صورتها مات بود و خنده ها پررنگ ،


هوا سرد بود ، دستهایش سرد تر ،


مچاله تر شد ، باید زودتر خوابش میبرد


صدای گام هایی آمد و .. رفت ،


مرد با خودش فکر کرد ، خوب است که

کسی از حال دلش خبر ندارد ،


خنده ای تلخ ماسید روی لبهایش ،


اگر کسی می فهمید او هم دلی دارد خیلی بد

 میشد ، شاید مسخره اش می کردند ،


مرد غرور داشت هنوز ، و عشق هم داشت ،


معشوقه هم داشت ، فاطمه ، دختری

که آن روزهای دور به مرد می خندید ،


به روزی فکر کرد که از فاطمه خداحافظی

 کرده بود برای آمدن به شهر ،


گفته بود : - بر میگردم با هم عروسی

 می کنیم فاطی ، دست پر میام ...


فاطمه باز هم خندیده بود ،


آمد شهر ، سه ماه کارگری کرد ،


برایش خبر آوردند فاطمه خواستگار زیاد دارد ،

خواستگار شهری ، خواستگار پولدار ،


تصویر فاطمه آمد توی ذهنش ، فاطمه دیگر نمی خندید ،


آگهی روی دیورا را که دید تصمیمش را گرفت ،


رفت بیمارستان ، کلیه اش را داد و پولش را گرفت ،


مثل فروختن یک دانه سیب بود ،


حساب کرد ، پولش بد نبود ، بس بود برای

 یک عروسی و یک شب شام و شروع یک کاسبی ،


پیغام داد به فاطمه بگویند دارد برمیگردد


یک گردنبند بدلی هم خرید ، پولش به اصلش نمی رسید ،


پولها را گذاشت توی بقچه ، شب تا صبح خوابش نبرد ،


صبح توی اتوبوس بود ، کنارش یک مرد جوان نشست ،


- داداش سیگار داری؟


سیگاری نبود ، جوان اخم کرد ،


نیمه های راه خوابش برد ، خواب میدید

 فاطمه می خندد ، خودش می خندد ،

توی یک خانه یک اتاقه و گرم


چشم باز کرد ، کسی کنارش نبود ، بقچه

 پولش هم نبود ، سرش گیج رفت ، پاشد :


- پولام .. پولاااام ،


صدای مبهم دلسوزی می آمد ،


- بیچاره ،


- پولات چقد بود ؟


- حواست کجاست عمو ؟


پیاده شد ، اشکش نمی آمد ، بغض خفه اش

می کرد ، نشست کنار جاده ، از ته دل فریاد کشید ،


جای بخیه های روی کمرش سوخت ،


برگشت شهر ، یکهفته از این کلانتری به آن پاسگاه ،

 
بیهوده و بی سرانجام ، کمرش شکست ،


دل برید ،


با خودش میگفت کاشکی دل هم فروشی بود ،


...
- پاشو داداش ، پاشو اینجا که جای خواب نیس ...


چشمهاشو باز کرد ،


صبح شده بود ،


تنش خشک شده بود ،


خودشو کشید کنار پله ها و کارتن رو جمع کرد ،


در بانک باز شد ،


حال پا شدن نداشت ،


آدم ها می آمدند و می رفتند ،


- داداش آتیش داری؟


صدا آشنا بود ، برگشت ،


خودش بود ، جوان توی اتوبوس وسط پیاده رو ایستاده بود ،


چشم ها قلاب شد به هم ،


فرصت فکر کردن نداشت ،


با همه نیرویی که داشت خودشو پرتاب

 کرد به سمت جوان دزد ،


- آی دزد ، آیییییی دزد ، پولامو بده ، نامرد

 خدانشناس ... آی مردم ...


جوان شناختش ،


- ولم کن مرتیکه گدا ، کدوم پولا ،

 ولم کن آشغال ...


پهلوی چپش داغ شد ، سوخت ، درست جای بخیه ها ،

 دوباره سوخت ، و دوباره ....


افتاد روی زمین ،


جوان دزد فرار کرد ،


- آییی یی یییییی


مردم تازه جمع شده بودند برای تماشا،


دستش را دراز کرد به سمت جوان که دور و دور تر میشد ،


- بگیریتش .. پو . ل .. ام


صدایش ضعیف بود ،


صدای مبهم دلسوزی می آمد ،


- چاقو خورده ...


- برین کنار .. دس بهش نزنین ...


- گداس؟


- چه خونی ازش میره ...


دستش را گذاشت جای خالیه کلیه اش


دستش داغ شد


چاقوی خونی افتاده بود روی زمین ،


سرش گیج رفت ،


چشمهایش را بست و ... بست .


نه تصویر فاطمه را دید نه صدای آدم ها را شنید ،


همه جا تاریک بود ... تاریک .
.........


همه زندگی اش یک خبر شد توی روزنامه :


- یک کارتن خواب در اثر ضربات متعدد چاقو مرد .


همین ،


هیچ آدمی از حال دل آدم دیگری خبر ندارد ،


نه کسی فهمید مرد که بود ، نه کسی

 فهمید فاطمه چه شد


مثل خط خطی روی کاغذ سیاه می ماند زندگی ،


بالاتر از سیاهی که رنگی نیست ،


انگار تقدیرش همین بود که بیاید و کلیه اش

 را بفروشد به یک آدم دیگر ،


شاید فاطمه هم مرده باشد ،


شاید آن دنیا یک خانه یک اتاقه گرم گیرشان

بیاید و مثل آدم زندگی کنند ،


کسی چه میداند ؟!
کسی چه رغبتی دارد که بداند ؟


زندگی با ندانستن ها شیرین تر می شود ،


قصه آدم ها ، مثل لالایی نیست


قصه آدم ها ، قصیده غصه هاست .

بهاربيست                   www.zibasazi.bahar-20.com

 

یه اپ مخصوص خودم

بازم سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم که همتون شاد

 و سلامت باشین

به یاد من باشین

امروز که دارم اپ میکنم واسم یه روز عالیه به چند جهت:

اول اینکه تولد ارمغان عزیزمه

که امیدوارم همیشه شاد و سلامت باشه

اینم از کیک که امیدوارم خوشت بیاد

اینم از کادو که قابلتو نداره

 

و اما قسمت دوم اپم

هیچی فقط می خواستم این گلارو تقدیم کنم

به فرشاد عزیزم

 

 

هیزم شکن و فرشته و جنیفر و کاترین


Myspace Lover Letter

شرمندم اگه نیومدم بهتون سربزنم

و ممنونم از گلایی که اومدن بهم سر زدن

 قربون اونایی که منو یادشون رفته ام برم

همتونو یه عالمه دوست دارم

روزي، وقتي هيزم شكني مشغول قطع كردن

يه شاخه درخت بالاي رودخونه بود، تبرش افتاد

 تو رودخونه. وقتي در حال گريه كردن بود، يه

 فرشته اومد و ازش پرسيد: چرا گريه مي كني؟

 هيزم شكن گفت كه تبرم توي رودخونه افتاده.

فرشته رفت و با يه تبر طلايي برگشت.
‘آيا اين تبر توست؟’ هيزم شكن جواب داد: ‘ نه’

 فرشته دوباره به زير آب رفت و اين بار با يه تبر

 نقره اي برگشت و پرسيد كه آيا اين تبر توست؟

دوباره، هيزم شكن جواب داد : نه. فرشته باز هم

 به زير آب رفت و اين بار با يه تبر آهني برگشت

و پرسيد آيا اين تبر توست؟ جواب داد: آره.
فرشته از صداقت مرد خوش حال شد و هر سه

تبر را به اوداد و هيزم شكن خوش حال روانه

خونه شد. يه روز وقتي داشت با زنش كنار رودخونه

 راه مي رفت زنش افتاد توي آب. هيزم شكن داشت

 گريه مي كرد كه فرشته باز هم اومد و پرسيد كه

 چرا گريه مي كني؟ اوه فرشته، زنم افتاده توي آب. ‘
فرشته رفت زير آب و با جنيفر لوپز برگشت و پرسيد :

زنت اينه؟ هيزم شكن فرياد زد: آره!
فرشته عصباني شد. ‘ تو تقلب كردي، اين نامرديه ‘
هيزم شكن جواب داد : اوه، فرشته من منو ببخش.

سوء تفاهم شده. مي دوني، اگه به جنيفر لوپز ‘نه’

مي گفتم تو مي رفتي و با كاترين زتاجونز مي اومدي.

 و باز هم اگه به كاترين زتاجونز ‘نه’ ميگفتم، تو مي رفتي

 و با زن خودم مي اومدي و من هم مي گفتم آره. اونوقت

 تو هر سه تا رو به من مي دادي. اما فرشته، من يه آدم

 فقيرم و توانايي نگهداري سه تا زن رو ندارم، و به همين

دليل بود كه اين بار گفتم آره.

نكته اخلاقي: هر وقت مردی دروغ ميگه به خاطر يه دليل

شرافتمندانه و مفيده

            

زنها زرنگترند یا مردها

سلام به همه دوستای گلم

امیدوارم که خوب و خوش و سلامت باشید

هم اونایی که درگیر درسان

هم اونایی که درسشون تموم شده

ببخشید اگه دیر به دیر بهتون سر میزنم

روزی خانمی در حال بازی گلف بود که

توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت

و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.

قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله

 آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم .

زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت :

 “متشکرم” ولی من یادم رفت بگویم شرایطی

 برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته

 باشی شوهرت 10 برابر آن را میگیرد.

زن گفت : اشکال ندارد !

زن برای اولین آرزویش میخواست

 که زیباترین زن دنیا شود !

قورباغه اخطار داد که شما متوجه هستید با این

 آرزو شوهر شما نیز جذابترین مرد دنیا می شود

 و تمام زنان به او جذب خواهند شد ؟

زن جواب داد : اشکالی ندارد من زیباترین زن

 جهان خواهم شد و او فقط به من نگاه میکند !

بنابراین اجی مجی ……. و

 او زیباترین زن جهان شد !

برای آرزوی دوم خود، زن میخواست

 که ثروتمندترین زن جهان باشد !

قورباغه گفت : این طوری شوهرت ثروتمندترین

 مرد جهان خواهد شد و او 10 برابر

 از تو ثروتمندتر می شود.

زن گفت اشکالی ندارد ! چون هرچه من دارم

 مال اوست و هرچه او دارد مال من است …

بنابراین اجی مجی ……. و او

 ثروتمندترین زن جهان شد !

سپس قورباغه از آرزوی سوم زن

سوال کرد و او جواب داد :

من دوست دارم که یک سکته قلبی

 خفیف بگیرم و شوهرم…!!!

نتیجه داستان :

زنان زرنگ هستند بنابراین با آنها در نیافتید !

.

.

.

.

.

.

.

.

.

.

مرد سکته قلبی، 10 برابر خفیف تر از زن خود را گرفت !

نتیجه داستان :

زنان خیلی …. هستند ولی فکر میکنند که زرنگ هستند ،

 

البته با عرض معذرت از تموم

خانومایی که این مطلبو میخونن

البته این در مورد همه صدق نمیکنه

ابداع زبان جدید در مترو تهران

سلام دوستای گلم

امیدوارم حالتون خوب خوب خوب باشه

منم یادتون نره هاااا

اینم یه مطلب طنز جدید

البته بیشتر از خنده گریه داره

گریه به حال خودمون

 

مترو تهران پس از مدت‌ها سرانجام اعلام

ايستگاه در قطارها را دو زبانه كرده و علاوه

بر زبان فارسي ايستگاه‌ها به زبان انگليسي

 نيز به مسافران اعلام مي‌شود.

اين اقدام مترو ‌علاوه بر اينكه باعث خنده

 مسافران داخلي مي‌شود تأثير مناسبي

را نيز بر مسافران خارجي احتمالي مترو تهران

 نخواهد داشت.

گوينده ايستگاه‌ها، بعد از اعلام فارسي نام

ايستگاه بعد، آن را به زبان انگليسي هم اعلام

مي‌كند كه دقيقاً همان كلمات فارسي بوده و

 تنها عنوان «Next Station» به معني ايستگاه

بعد را به اول آن اضافه مي‌كند. به طور نمونه

«ايستگاه بعد دانشگاه امام علي(ع)» با عنوان

انگليسي «Next station دانشگاه امام علي»

خوانده شده و يا «ايستگاه بعد ميدان هفت‌تير»

 با نام «Next station ميدان هفت‌تير» معرفي مي‌شود‌.

اين در حالي است كه اين امكانات براي مسافران

 خارجي راه‌اندازي شده و اين دسته نيز درك كاملي

 را از معني دانشگاه امام علي در زبان خود نداشته

 و بيش‌تر انتظار دارند كه در نمونه‌هاي بالا با عناويني

 مانند «Imam Ali university» و يا « Haft-e-tir Square»

 روبه‌رو شوند.


در عين حال پيام خوشامدگويي مترو به مردم نيز به زبان

انگليسي كاملاً اشتباه بوده و باعث خنده مسافران

 مطلع و آگاه مي‌شود، به اين ترتيب كه پس از

 خوشامدگويي به زبان فارسي گوينده مي‌گويد:

 «Tehran metro welcoming you» در صورتي كه

اين جمله از نظر دستوري اشتباه بوده و اگر با كمي

اغماض از لحاظ ترجمه لفظ به لفظ بخواهيم همين

جمله را به كار ببريم صحيح آن :«Tehran metro welcomes you»

 است و در صورتي كه بخواهيم جمله صحيح‌تري را استفاده

 كنيم بايد از جمله :« Welcome to tehran subway system»

 يا «Welcome to tehran subway Network» استفاده كنيم.

راهنمايي مسافران براي استفاده از مسيرهاي ديگر نيز

 با مشكلات زيادي روبه‌روست كه نشان مي‌دهد به هيچ

وجه اين جملات به زبان انگليسي از طرف فردي آگاه

 جمله‌بندي نشده و ترجمه لفظ به لفظي خنده‌دار از

زبان فارسي را ايجاد كرده است، كه به گونه‌اي مي‌توان

آن را زباني جديد و مخلوطي از زبان‌هاي فارسي و

 انگليسي دانست كه مي‌تواند تأثيرات نامناسبي را

بر مسافران خارجي داشته باشد.

 

 

موضوع انشاء فایده گاو بودن را بنویسید

بازم سلام خدمت همه ی دوستای گلم

خوبید؟ خوشید؟ سلامتین؟

بازم یه اپ دیگه واستون گذاشتم امیدوارم که خوشتون بیاد

ببخشید که پیش بعضیاتون نمیتونم بیام

اما قول میدم جبران کنم

همتونو یه عالمه دوستدارمممممممم

 

با سلام خدمت معلم عزیزم و عرض تشکر از زحمات

بی دریغ اولیاء و مربیان مدرسه که در تربیت ما

بسیار زحمت میکشند و اگر آنها نبودند معلوم نبود

ما الان کجا بودیم.

اکنون قلم به دست میگیرم و انشای خود را آغاز میکنم.

البته واضح و مبرهن است که اگر به اطراف خود بنگریم

 در میابیم که گاو بودن فواید زیادی دارد.من مقداری در

این مورد فکر کردم و به این نتیجه رسیدم که مهمترین

فایده ی گاو بودن این است که آدم دیگر آدم نیست.

بلکه گاو است.

هرچند که نتیجه گیری باید در آخر انشاء باشد.

بیایید یک لحظه فکر کنیم که ما گاویم.ببینیم چقدر

 گاو بودن فایده دارد. مثلا در مورد همین ازدواج که

 این همه الان دارند راجع به آن برنامه هزار راه

رفته و نرفته و برگشته و… درست میکنند.هیچ

گاو مادری نگران ترشیده شدن گوساله اش نیست.

 همچنین ناراحت نیست اگر فردا پسرش زن برد،

 عروسش پسرش را از چنگش در می آوردوقتی

 گاوی که پدر خانواده است میخواهد دخترش را

شوهر دهد ،نگران جهیزیه اش نیست .

نگران نیست که بین فامیل و همسایه آبرو دارند.

مجبور نیست به خاطر این که پول جهاز دخترش

را تهیه نماید، برای صاحبش زمین

اضافه شخم بزند یا بدتر از آن پاچه خواری کند.

گوساله های ماده مجبور نیستند که با هزار دوز و

کلک دل گوساله های نر را

به دست بیاورندتا به خواستگاریشان بیایند، چون آنها

آنقدر گاو هستند که به خواستگاری انها بروند، از

 طرفی هیچ گوساله

ماده ای نمیگوید که فعلا قصد ازدواج نداردو میخواهد

ادامه تحصیل دهد.تازه وقتی هم که عروسی میکنند

 اینهمه بیا برو،

بعله برون،خواستگاری ، مهریه ، نامزدی، زیر لفظی

،حنا بندان، عروسی ،پاتختی،روتختی، زیر تختی،

ماه عسل ،ماه..زهر

، طلاق و طلاق کشی و… ندارند. گاوها حیوانات

 نجیب و سر به زیری هستند.

آنها چشمهای سیاه و درشت و خوشگلی دارند.

شاعر در این باره میگوید:

سیه چشمون چرا تو نگات دیگه اون همه صفا نیست

سیه چشمون بگو نکنه دلت دیگه پیش ما نیست

هیچ گاوی نگران کرایه خانه اش نیست.نگران نیست

 نکند از کار اخراجش کنند.گاوها آنقدر عاقلند که میدانند

 بهترین سالهای

عمرشان را نباید پشت کنکور بگذرانند .

گاوها بخاطر چشم و همچشمی دماغشان را عمل

 نمی کنند. شما تا حالا دیده اید گاوی دماغش را چسب بزند؟شما

تا حالا دیده اید گاوی خط چشم بکشد؟

گاوها حیوانات مفیدی هستندو انگل جامعه نیستند.

شما تا کنون یک گاو معتاد دیده اید؟

گاوی دیده اید که سر کوچه بایستد و مزاحم ناموس

مردم شود؟ آخر گاوها خودشان خواهر و مادر دارند.

ما از شیر،گوشت، پوست، حتی روده و معده ی گاو

استفاده میکنیم. خانم طاعتی زاده معلم خوب

حرفه و فن ما گفته که

از بعضی جاهای گاو در تهیه همین لوازم آرایش

خانم ها_که البته زشت است_ استفاده میشود.

ما حتی از دستشویی بزرگ (پشگل) گاو هم استفاده میکنیم.

تا حالا شما گاو بیکار دیده اید؟ آیا دیده اید گاوی

زیر آب گاو دیگری را پیش صاحبش بزند؟تا حالا

دیده اید گاوی غیبت گاو دیگری

را بکند؟آیا تا بحال دیده اید گاوی زنش را کتک بزند

یا گاو ماده ای شوهر خواهرش را به رخ شوهرش

 بکشد؟و مثلا بگوید

از آقای فلانی یاد بگیر.آخر توهم گاوی؟! فلانی گاو

است بین گاوها.

تازه گاوها نیاز به ماشین ندارندتا بابت ماشین 12

 میلیون پول بدهند و با هزار پارتی بازی ماشینشان

 را تحویل بگیرند و

آخرش هم وسط جاده یه هویی ماشینشان آتش

 بگیرد.هیچ گاوی آنقدر گاو نیست که قلب دیگری

 را بشکند.البته

شاعر باز هم در این مورد شعری فرموده است:

گمون کردی تو دستات یه اسیرم

دیگه قلبم رواز تو پس میگیرم

دیده اید گاو نری به خاطربه دست آوردن ثروت

پدر گاو ماده به او بگوید:عاشقت هستم”!!سرت

سر شیر است و دمت دم پلنگ !!

دیده اید گاو پدری دخترش را کتک بزند!؟

گاو ها در جامعه شان فقر ندارند .گاوها اختلاف

طبقاتی ندارند.دخترانشان به خاطر وضع بد خانواده

 خود فروشی نمیکنند.

آنها شرمنده زن و بچه شان نمیشوند.رویشان را با

سیلی رخ نگه نمیدارند.هیچ گاوی غصه ی گاوهای

دیگر را نمیخورد.

هیچ گاوی غمباد نمیگیرد.هیچ گاوی رشوه نمیگیرد

.هیچ گاوی اختلاس نمیکند. هیچ گاوی آبروی دیگری

را نمیریزد.

هیچ گاوی خیانت نمیکند. هیچ گاوی دل گاودیگر را

نمیشکند.هیچ گاوی دروغ نمیگوید .هیچ گاوی آنقدر

علف نمیخورد که

از فرط پرخوری مجبور شود روی آن همه علف یک

آفتابه عرق سگی بخورد و بعدش راه بیفتد توی کوچه

خیابان در حالی که

گاو طویله کناریشان از گرسنگی شیر نداشته باشد تا

 به گوساله اش شیر بدهد.هیچ گاوی همجنس بازی نمیکند.

هیچ گاوی گاو دیگر را نمیکشد .هیچ گاوی…

اگر بخواهم در مورد فواید گاو بودن بگویم، دیگر زنگ

 انشاء میخورد و نوبت بقیه نمی شود که انشایشان

 را بخوانند.


اما به نظر من مهمترین فایده گاو بودن این است که

دیگر آدم نیستید…


لباس ما از گاو است ، غذایمان از گاو ، شیر و پنیر

و کره و خامه …همه از گاو..


ولی…هیچ گاوی نگفت: من گفت :ما…

 

 

دوتا مطلب طنز

خانم حميدي براي ديدن پسرش مسعود ،

به محل تحصيل او يعني لندن آمده بود.

او در آنجا متوجه شد که پسرش با يک

هم اتاقي دختر بنام Vikki زندگي مي کند.

کاري از دست خانم حميدي بر نمي آمد و از

 طرفي هم اتاقي مسعود هم خيلي خوشگل

بود. او به رابطه ميان آن دو ظنين شده بود

و اين موضوع باعث کنجکاوي بيشتر او مي شد …

مسعود که فکر مادرش را خوانده بود گفت :

” من مي دانم که شما چه فکري مي کنيد ،

 اما من به شما اطمينان مي دهم که من و

 Vikki فقط هم اتاقي هستيم”!

حدود يک هفته بعد ، Vikki پيش مسعود آمد

 و گفت :” از وقتي که مادرت از اينجا رفته ،

قندان نقره اي من گم شده ، تو فکر

نمي کني که او قندان را برداشته باشد؟ “

“خب، من شک دارم ، اما براي اطمينان به

 او ايميل خواهم زد”.

او در ايميل خود نوشت :

مادر عزيزم، من نمي گم که شما قندان را

 از خانه من برداشتيد، و در ضمن نمي گم

 که شما آن را برنداشتيد . اما در هر صورت

 واقعيت اين است که قندان از وقتي که

شما به تهران برگشتيد گم شده.”

با عشق، مسعود

روز بعد ، مسعود يک ايميل به اين مضمون

از مادرش دريافت نمود:

پسر عزيزم، من نمي گم تو با Vikki

رابطه داري! ، و در ضـــمن نمي گم که

 تو باهاش رابطه نداري . اما در هر صورت

 واقعيت اين است که اگر او در تختخواب

خودش مي خوابيد ، حتما تا الان قندان را پيدا کرده

بود.

با عشق ، مامان

                                

 

           

زاغکی قالب پنیری دید

منقار گشود و زود پرید

قصد پنیر در سر داشت

پول نداشت نیت سرقت داشت

می گذشت از آنجا پلیس

زد چوب بر سر آن ابلیس

گفت به به چه پری چه بالی

حیف نیست از تو چنین کاری

زاغک خواست که غار غار کند

تا که دردش آشکار کند

تا بگوید درد فرزندانش

تهی بودن جیب خاندانش

خواست بگوید از این گرانی

ناله سر دهد از این نداری

گفت افسر زود گشته خموش

بر تو چه، شو همانند موش

مشکل ما در گرانی نیست

در جیبمان انرژی هسته ایست

زمان پنیر نیست اکنون

کیک زرد داریم افزون

زاغک را کردندش به حبس

آزادیش را فرخت به بخس

                                

عشق اینترنتی

عشق اینترنتی که میگن اینه :

در messenger قلبت عشق رو add  کن

به احساسات زيبا pm  بده . غم رو delete  کن

واژه بدي رو rename  کن

براي غرور off  بزار و بهش بگو : بشکن ، آخه دنيا دو روزه

 دروغ و خيانت رو
hack  کن


از انسانيت copy  بگير و send to all  کن

با صداقت و معرفت chat  کن

از زيبا ترين خاطره زندگيت web  بگير

تو profile  قلبت يک قلب تير خورده بزار

اینم یه اپ به خاطر

گل روی داداش حمیدم

                                                                                    

خنده تلخ سرنوشت

       بازم سلام به همه دوستای گلم  

     امیدوارم که حالتون خوب باشه و هیچ غم و غصه ای

      نداشته باشید

     نه که این چند وقته همش این دوستای گلم هی میگفتن

     که (اره چرا تو اپ نمیکنی . پس کجایی تو . یه اپ جدید بکن.

     وبت پوسید چرا اپ نمیکنی و این حرفا) شوخی کردم

     همش الکی بودش

    راستش نمیدونم چرا اینقد جدیدا دست به اپ شدم 

    ولی اشکالی نداره عوضش داستانی که براتون گذاشتم خیلی 

     قشنگه 

    حتما بخونینش      

            

       

                شروع:

     نفس عمیق کشیدم و دسته گل رو با لطیف ترین حالتی

     که می شد توی دستام نگه داشتم 
 

     هنوز یه ربع به اومدنش مونده بود

    نمی دونستم چرا اینقدر هیجان زده ام 
 

    به همه لبخند می زدم

    آدمای دور و بر در حالی که لبخندمو با یه لبخند دیگه جواب 

    می دادن درگوش هم پچ پچ می کردنو و دوباره می خندیدن

   اصلا برام مهم نبود
 

   من همتونو دوست دارم

   همه چیز به نظرم قشنگ و دوست داشتنی بود

   دسته گل رو به طرف صورتم آوردم و دوباره نفس عمیق کشیدم

   چه احساس خوبیه احساس دوست داشتن

   به این فکر کردم که وقتی اون از راه برسه چقدر همه آدما به من

    و اون حسودی می کنن

   و این حس وسعت لبخندمو بیشتر کرد
 

   تصمیم خودمو گرفته بودم , امروز بهش می گم , یعنی باید بهش بگم

   ساعتمو نگاه کردم : هنوز ده دقیقه مونده بود

   بیچاره من , نه, بیچاره به آدمای بدبخت می گن ... من با داشتن

    اون یه خوشبخت تموم عیارم

   به روزای آینده فکر می کردم , روزایی که من و اون

   دو نفری , دست توی دست هم توی آسمون راه می رفتیم

   قبلا تنهایی رو به همه چیز ترجیح می دادم ولی حالا حتی از تصور

   تنهایی وقتی اون هست متنفر بودم .

   من و اون , می تونیم دو تا بچه داشته باشیم

   اولیش دختر ... اسمشم مثلا نگار .. یا مهتاب

   مثل دیوونه ها لبخند می زدم , اونم کنار یه خیابون پر رفت و آمد ...

   ولی دیوونه بودن برای با اون بودن عیبی نداره

    خب دخترمون شبیه کدوممون باشه بهتره ... شبیه اون باشه

   خیلی بهتره اونوقت دوتا عشق دارم

   دومین بچه مون پسر باشه خوبه ... اسمشم ... اهه من چقدر

   خودخواهم

   یه نفری دارم واسه بچه هامون اسم می ذارم ... خب اونم باید نظر بده

   ولی به نظر من اسم سپهر یا امید یا سینا قشنگتر از اسمای دیگه اس

   دوس دارم پسرمون شبیه خودم باشه

   یه مرد واقعی ...

   به خودم اومدم , دو دقیقه به اومدنش مونده بود 
 

   دیگه بلااستثنا همه نگاهم می کردن , شاید ته دلشون می گفتن

     بیچاره ... اول جوونی خل شده حیوونکی

   گور بابای همه , فقط اون ,

   بعد از دو ماه آشنایی دیگه هیچی بین ما مبهم و گنگ نبود

   دیوونه وار بهش عشق می ورزیدم و اونم همینطور

   مطمئن بودم که وقتی بهش پیشنهاد ازدواج بدم ذوق می کنه

   و می پره توی بغلم

   ولی خب اینجا برای مطرح کردن این پیشنهاد خیلی شلوغ بود

   باید می بردمش یه جای خلوت

    خدای من ... چقدر حالم خوبه امروز ,

     وای , چه روزایی خوبی می تونیم کنار هم بسازیم , روزای پر

    از عشق , لبخند و آرامش

   عشق همه خوبیا رو با هم داره , آرامش , امنیت , شادی و

    مهم تر از همه امید به زندگی .

    بیا دیگه پرنده خوشگل من ..

   امتداد نگاهم از بین آدمای سرگردون توی پیاده رو خودشو رسوند

   به چشمای اون .

   خودش بود ... با همون لبخند دیوونه کنندش و نگاه مهربونش

    از همون دور با نگاهش سلام می کرد

   بلند گفتم : - سلاممممم ...

    چند نفر برگشتن و نگاهم کردن وزیر لب غرولند کردن .... هه

     , نمی دونستن که .

    توی دلم یه نفر می خوند :

    گل کو , گلاب کو , اون تنگ شراب کو ,

    گل کو , شیشه گلاب کو , شیشه گلاب کو, کو , کو

    آخه عزیزترین عزیزا , خوب ترین خوبا... مهمونه ... حس می کنم

 

    که دنیا مال منه ...خب آره دیگه دنیا مال من می شه ...

     برام دست تکون داد

    من دستمو تکون دادم و همراه دستم همه تنم تکون خورد .

    - سلام .

   سلام عروسک من .

   لبخند زد ... لبخند ... همینطور نگاش می کردم .

    - میشه از اینجا بریم ؟ همه دارن نگاهمون می کنن .

    به خودم اومدم ..

   - باشه .. بریم ... چه به موقع اومدی ...

   دسته گلو دادم بهش ...

   - وایییییی ... چقد اینا خوشگله ...

   سرشو بین گلا فرو کرد و نفس عمیق کشید .

   حس می کردم که اگه چند لحظه دیگه سرشو لابه لای گلا نگه

     داره اون وسط گمش می کنم

    - آی ... من حسودیم میشه ها ... بیا بیرون ازون وسط ,

     گلی خانوم من .

    خندید .

    - ازت خیلی ممنونم ... به خاطر این دسته گل , به خاطر

     اینهمه عشق و به خاطر همه چیز .انگشتمو گذاشتم روی

    نوک بینیش و گفتم :

    - هرچی که دارم و می دارم , مال خود خودته .

    و دوباره خندید و اینبار اشک توی چشاش جمع شد .

     - دنیا ... نبینم اشکاتو .

    - یعنی خوشحالم نباشم ؟

    - چرا دیوونه ... تو باش .. همه جوره بودنتو دوست دارم .

     دل توی دلم نبود ... کوچه ای که توش قدم می زدیم خلوت

     بود و جای مناسبی برای صحبت کردن در مورد ...

     - راستی گفتی یه چیز مهم می خوای بهم بگی ؟ ...

     می گی الان نه ؟

     یه لحظه شوکه شدم ..

      - آهان .. آره ... یه چیز خیلی مهم ... بریم اونجا ...

    یه ایستگاه اتوبوس با نیمکتای خالی کمی پایینتر منتظر

    من و دنیا بود ..

    هردو نشستیم ...

    دنیا شاخه گلو توی آغوشش گرفته بود و با همون نگاه

     دوست داشتنی و دیوونه کنندش بهم نگاه می کرد .
    

     - خب ؟

    اممم راستش ...

    حالا که موقع گفتنش رسیده بود نمی دونستم چطور شروع کنم .

    گرچه برام سخت نبود ولی چطور شروع کردنش برام مهم بود

    من دنیا رو از مدت ها قبل شریک زندگی خودم می دونستم

 

     و حالا فقط می خواستم اینو صریحا بهش بگم

    - چیزی شده ؟

    نه ... فقط ...

    چشامو خیره به چشاش دوختم و بعد از یه مکث کوتاه نمی

     دونم کی بود که از دهن من حرف زد :

      - با من ازدواج می کنی ؟

    رنگش پرید ... این اولین و قابل لمس ترین احساسی بود که

    بروز داد و بعد ,

    لبای قشنگ و عنابیش شروع کرد به لرزیدن

    نگاهشو ازم دزدید و صورتشو بین دوتا دستاش قایم کرد . 

     - دنیا.. ناراحتت کردم؟

     توی ذهن آشفتم دنبال یه دلیل خوب برای این واکنش دنیا

    می گشتم .

    دسته گلی که چند ساعت پیش با تموم عشق دونه دونه

 

     گلاشو انتخاب کرده بودم و با تموم عشقم به دنیا دادم از

    دستش افتاد توی جوی آب کثیف کنار خیابون .


    احساس خوبی نداشتم ...

    - دنیا خواهش می کنم حرف بزن ... حرف بدی زدم ؟

   دنیا بی وقفه و به شدت گریه می کرد و در مقابل تلاش

 

   من که سعی می کردم دستاشو از جلوی صورت قشنگش

    کنار بزنم به شدت مقاومت می کرد .
 

    کلافه شدم ... فکرم اصلا کار نمی کرد

    با خودم گفتم خدایا باز می خوای چیکارم بکنی ؟ باز این

    سرنوشت چی داره واسم رقم می زنه ؟

    نتونستم طاقت بیارم ... فکر می کنم داد زدم :

     - دنیا ... خواهش می کنم بس کن .. خواهش می کنم .

     دنیا سرشو بلند کرد

    چشاش سرخ شده بود و صورتش خیس از اشک بود

    هیچوقت اونو اینطوری ندیده بودم
  

     توی چشام نگاه کرد

    توی چشاش پراز یه جور حس خاص ... شبیه التماس بود

     - منو ببخش ... خواهش می .. کنم ...

    یکه خوردم 
 

    - تو رو ببخشم ؟ چرا باید ببخشمت ... چی شده .. چرا

    حرف نمی زنی ؟

   دوباره بغضش ترکید

    دیگه داشتم دیوونه می شدم

     - من .. من ....

    - تو چی؟ خواهش می کنم بگو ... تو چی ؟؟؟؟

     دنیا در حالی که به شدت گریه می کرد گفت :

     - من یه چیزایی رو ... یه چیزایی رو به تو نگفتم ...
   

     سرم داغ شده بود

   احساس سنگینی و ضعف می کردم

   از روی نیمکت بلند شدم و دو قدم از دنیا دور شدم

    می ترسیدم

    گاهی آدم دوس داره فرسنگ ها از واقعیت های زندگیش

    فاصله بگیره

    سعی کردم به هیچی فکر نکنم

   صدای گریه دنیا مثل خنده تلخ سرنوشت ... یه سرنوشت

    شوم ... توی گوشم پیچ و تاب می خورد

    کاش همه اینا کابوس بود

    کاش می شد همونجا مثه آدمی که از خواب می پره و

    با خوردن یه لیوان آب همه خوابای بدشو فراموش می کنه

     می شد از خواب بپرم

   ولی همه چیز واقعی بود
   

    واقعی و تلخ

    با من ازدواج می کنی ؟

   نشستم کنارش

   - به من نگاه کن...

   در هم ریخته و شکسته شده بود

   اصلا شبیه دنیا یه ساعت پیش , یه روز پیش و دوماه پیش نبود

   مدام زیر لب تکرار می کرد ... منو ببخش .. منو ببخش

   - بگو ... بگو چیارو به من نگفتی .. هر چی باشه مهم نیست

     تیکه آخر رو با تردید گفتم ... ولی ... ته دلم از خدا خواستم

   واقعا چیز مهمی نباشه

    - نمی تونم ... نمی تونم ...

    صورتوشو بین دو تا دستام گرفتم و اینبار با تحکم گفتم :

    - بگو ... می تونی بفهمی من دارم چی می کشم ؟ ..

    بگو چیه که اینقد اذیتت می کنه

   ....نمی دونم ...

   هیچی یادم نیست...

   تا چند لحظه بعد از چند جمله ای که دنیا پشت

   سرهم و بین گریه های شدیدش گفت

   هیچی نمی فهمیدم

   انگار تموم بدنم .. اعصابم و تموم احساساتم همه با هم

    فلج شده بود

    قدرت تحمل اونهمه ضربه ... اونم به اون شدت برای من

    .. برای من غیر قابل تصور بود

    تموم مدتی که دنیا همون سه تا جمله رو بریده بریده برای

    من گفت صورتش بین دو تا دستام بود

   حرفش که تموم شد احساس یه مرد مرده رو داشتم
 

   آدمی که بی خود زنده بوده

   و کاش مرده بودم

    - من .. من شوهر دارم ... و یه بچه .. می خواستم بهت

    بگم .. ولی .... ولی می ترسیدم .. ..

   سرم گیج رفت و همه چیز جلوی چشام سیاه شد

   دستام مثه دستای آدمی که یهو فلج می شه از دو طرف

   صورتش آویزون شد

   نمی دونم چطور تونستم پاشم و تلو تلو خوران دستمو به درخت

    خشک کنار ایستگاه بگیرم

   نمی تونستم حرف بزنم

   احساس تهوع داشتم

   تصویر لحظه های خلوت من و دنیا ... عشقبازیهامون ...

 

   خنده های دنیا .و..و..و... مثل یه فیلم .. بیرحمانه از جلوش چشای

    بستم رد می شد

   چطور تونست این کارو با من بکنه؟

     صدای دنیا از پشت سرم می اومد:

   - من اونا رو دوست ندارم ... هیچکدومشونو .... قبل از اینکه با

 

   تو آشنا بشم ... دو بار ... دو بار خودکشی کردم ... تو .. به

    خاطر تو تا الان زنده ام ... من هیچ دلخوشی به جز تو ندارم

     ... دوستت دارم ... و ...

    زیر لب گفتم :

    - خفه شو ...

    صدام ضعیف و مرده بود ... و سرد ... صدای خودمو

    نمی شناختم ... و دنیا هم صدامو نشنید ...

    - اون منو طلاق نمی ده ... می گه دوستم داره .. ولی

     من ازش متنفرم ... من تو رو دوست دارم ...

     داد زدم .. با تموم نفرت و خشم :

    - خفه شو لعنتی

    یهو ساکت شد ... خشکش زد

     دستام می لرزید 
 

    - تو .. تو .. تو چطور تونستی ؟ تو ...

    نمی تونستم حرف بزنم

    دنیا دیگه گریه نمی کرد

     شاید دیگه احساس گناه هم نمی کرد

   از جای خودش بلند شد و روبروم ایستاد
 

    - من دوستت داشتم .. دوستت دارم ... هیچ چیز دیگه

    هم مهم نیست

      در یک لحظه که خیلی سریع اتفاق افتاد .. دستمو بالا

      بردم و با تموم قدرتی که از احساسات له شده و نفرتم

     برام مونده بود کوبیدم توی گوشش

    - تو لایق هیچی نیستی ... حتی لایق زنده بودن

    افتادروی زمین

    ولی نه اونطوری که منو به زمین کوبونده بود

    من له شده بودم

     دوست داشتم ازش فرار کنم ... گم بشم .. قاطی آدمای

 

     دیگه ... بوی تعفن می دادم .. بویی که ازون گرفته بودم

      خیانت ... کثیف ترین کاری که توی ذهنم تصور می کردم

     و من ... تموم مدت .. با اون ...

    تصویر تیره یه مرد با یه بچه جلوی چشام ثابت مونده بود

   از همه چیز فرار می کردم و اشک و نفرت بدجوری توی گلوم

     گره خورده بود...

     دیگه ندیدمش

    حتی یه بار

    تنها چیزی که مثه لکه ننگ برام گذاشت
 

     یه احساس ترس دایمی بود

    ترس از تموم آدما

    از تموم دوست داشتنا

    و احساس نفرت از این دنیای لجنزار که همه فکر می کنیم

 

    بهشت موعود , همینجاست

    دنیایی که 
 

    به هیچ کس رحم نمی کنه

    پر از دروغهای قشنگ

   و واقعیت های تلخه
 

    دنیایی که

    بهتر دیگه هیچی نگم .. یه مرد مرده خوب , مرد مرده ایه که حرف نزنه .

            

                                                                                                        

دارم دییییییونه میشم

  هیچ کس اشکی برای ما نریخت 
 

   هر که با ما بود از ما می گریخت
 

   چند روزی هست حالم دیدنیست
 

    حال من از این و آن پرسیدنیست
 

    گاه بر روی زمین زل می زنم 
 

    گاه بر حافظ تفائل می زنم
 

    حافظ دیوانه فالم را گرفت یک 
 

    غزل آمد که حالم را گرفت

 

    ما زیاران چشم یاری داشتیم

 

    خود غلط بود آنچه می پنداشتیم ...

                  

  .... 

 

  نميدانم پس از مرگم چه خواهد شد...

  نميخواهم بدانم كوزه گر از خاك اندامم

  چه خواهد ساخت ...

  ولي بسيار مشتاقم

  كه از خاك گلويم سوتكي سازد...

  گلويم سوتكي باشد

  بدست كودكي گستاخ و بازيگوش

  و او

  يكريز وپي در پي

  دم خويش را بر گلويم سخت بفشارد

  وخواب خفتگان خفته را آشفته تر سازد

  بدين سان بشكند در من

  سكوت مرگبارم را...

 

  دکتر علی شریتی

 

         

     بچه ها به دادم برسید دلم گرفته به خدا نمیدونم ...

   نمیدونم چکار کنم دارم دیوونه میشم تموم وجودمو غصه گرفته

     تورو خدا برام دعا کنید به خدا دارم به مرگمم راضی میشم

      دیگه تنها دوستای واقعیم شمایین تورو خدا تنهام نذارین

          برام دعا کنین دلم از همه ادما گرفته دیگه حتی ...

    حتی دلم نمی خواد زنده باشم تو رو خدا برام دعا کنین

         تنهام نذارین تنها امیدم شماهایین

                     

                                                                        

عشقولانه

  سلام خدمت همه دوستای گلم

  امروز امدم یه اپ عشقولی بذارم

  که هم خودم از این شاد و خلی در بیام هم دمپایی هام یه کم

  رنگ غصه ببینن

  اگه این مطلبو خوندید حتما نظرتونو بگین

  دوست دارم بدونم نظر شماها در مورد این داستان چیه

  من که خیلی دوسش دارم

  اما نه که یه کم شادو خلم قدرت تصمیم گیری ندارم

  همتونو دوست دارم

  بوس بای

 

 

چشماشو بست و مثل هر شب انگشتاشو کشيد روی دکمه

   های پيانو .
 

  صدای موسيقی فضای کوچيک کافی شاپ رو پر کرد .

  روحش با صدای آروم و دلنواز موسيقی , موسيقی که خودش

  خلق می کرد اوج می گرفت .

  مثه يه آدم عاشق , يه ديوونه , همه وجودش توی نت های

   موسيقی خلاصه می شد .

  هيچ کس اونو نمی ديد .

  همه , همه آدمايي که می اومدن و می رفتن

  همه آدمايي که جفت جفت دور ميز ميشستن و با هم راز و

  نياز می کردن فقط براشون شنيدن يه موسيقی مهم بود .

  از سکوت خوششون نميومد .
 

  اونم می زد .

  غمناک می زد , شاد می زد , واسه دلش می زد , واسه

  دلشون می زد .
 

  چشمش بسته بود و می زد .

  صدای موسيقی براش مثه يه دريا بود .

  بدون انتها , وسيع و آروم .

  يه لحظه چشاشو باز کرد و در اولين لحظه نگاهش با نگاه

   يه دختر تلاقی کرد .

  يه دختر با يه مانتوی سفيد که درست روبروش کنار ميز نشسته

   بود .

  تنها نبود ... با يه پسر با موهای بلند و قد کشيده .

  چشمای دختر عجيب تکونش داد ... یه لحظه نت موسيقی

   از دستش پريد و يادش رفت چی داره می زنه .

  چشماشو از نگاه دختر دزديد و کشيد روی دکمه های پيانو .
 

  احساس کرد همه چيش به هم ريخته .

  دختر داشت می خنديد و با پسری که روبروش نشسته بود

  حرف می زد .

  سعی کرد به خودش مسلط باشه .

  يه ملودی شاد رو انتخاب کرد و شروع کرد به زدن .

  نمی تونست چشاشو ببنده .

  هر چند لحظه به صورت و چشای دختر نگاه می کرد .

  سعی کرد قشنگ ترين اجراشو داشته باشه ... فقط برای

   اون .

  دختر غرق صحبت بود و مدام می خنديد .

  و اون داشت قشنگ ترين آهنگی رو که ياد داشت برای اون

   می زد .

  يه لحظه چشاشو بست و سعی کرد دوباره خودش باشه

  ولی نتونست .

  چشاشو که باز کرد دختر نبود .

  يه لحظه مکث کرد و از جاش بلند شد و دور و برو نگاه کرد .

  ولی اثری از دختر نبود .

  نشست , غمگين ترين آهنگی رو که ياد داشت کشيد روی

   دکمه های پيانو .

  چشماشو بست و سعی کرد همه چيزو فراموش کنه .

  ....

  شب بعد همون ساعت

  وقتی که داشت جای خالی دختر رو نگاه می کرد دوباره

   اونو ديد .

  با همون مانتوی سفيد

  با همون پسر .
 

  هردوشون نشستن پشت همون ميز و مثل شب قبل با

   هم گفتن و خنديدن .

   و اون برای دختر قشنگ ترين آهنگشو ,

   مثل شب قبل با تموم وجود زد .

  احساس می کرد چقدر موسيقی با وجود اون دختر براش

   لذت بخشه .

  چقدر آرامش بخشه .

  اون هيچ چی نمی خواست .. فقط دوس داشت برای

  گوشای اون دختر انگشتای کشيده شو روی پيانو بکشه .
 

  ديگه نمی تونست چشماشو ببنده .

  به دختر نگاه می کرد و با تموم احساسش فضای کافی شاپ

   رو با صدای موسيقی پر می کرد .

  شب های متوالی همين طور گذشت .

  هر روز سعی می کرد يه ملودی تازه ياد بگيره و شب اونو

   برای اون بزنه .

  ولی دختر هيچ وقت حتی بهش نگاه هم نمی کرد .

  ولی اين براش مهم نبود .

  از شادی دختر لذت می برد .

  و بدترين شباش شبای نيومدن اون بود .

  اصلا شوقی برای زدن نداشت و فقط بدون انگيزه انگشتاشو

   روی دکمه ها فشار می داد و توی خودش فرو می رفت .

  سه شب بود که اون نيومده بود .

  سه شب تلخ و سرد .

  و شب چهارم که دختر با همون پسراومد ... احساس کرد

  دوباره زنده شده .

  دوباره نت های موسيقی از دلش به نوک انگشتاش پر

   می کشيد و صدای موسيقی با قطره های اشکش مخلوط

  می شد .

  اونشب دختر غمگين بود .

  پسربا صدای بلند حرف می زد و دختر آروم اشک می ريخت .

  سعی کرد يه موسيقی آروم بزنه ... دل توی دلش نبود .

  دوست داشت از جاش بلند شه و با انگشتاش اشکای

  دخترو از صورتش پاک کنه .

  ولی تموم اين نيازشو توی موسيقی که می زد خلاصه

  می کرد .

  نمی تونست گريه دختر رو ببينه .

  چشماشو بست و غمگين ترين آهنگشو

  به خاطر اشک های دختر نواخت .

  ...

  همه چيشو از دست داده بود .

  زندگيش و فکرش و ذکرش تو چشمای دختری که

 

  نمی شناخت خلاصه شده بود .

  يه جور بغض بسته سخت

  يه نوع احساسی که نمی شناخت

  يه حس زير پوستی داغ

  تنشو می سوزوند .

  قرار نبود که عاشق بشه ...

  عاشق کسی که نمی شناخت .

  ولی شده بود ... بدجورم شده بود .

  احساس گناه می کرد .

  ولی چاره ای هم نداشت ... هر شب مثل شب قبل

 

  مثل شب اول ... فقط برای اون می زد .
  ...

  يک ماه ازش بی خبر بود .

  يک ماه که براش يک سال گذشت .
  هيچ چی بدون اون براش معنی نداشت .

  چشماش روی همون ميز و صندلی هميشه خالی

  دنبال نگاه دختر می گشت .

  و صدای موسيقی بدون اون براش عذاب آور بود .

  ضعيف شده بود ... با پوست صورت کشيده و چشمای

   گود افتاده ...

  آرزوش فقط يه بار ديگه

  ديدن اون دختر بود .

  يه بار نه ... برای هميشه .

  اون شب ... بعد از يه ماه ... وقتی که داشت بازم با

  چشمای بسته و نمناکش با انگشتاش به پيانو جون

   می داد دختر

  با همون پسراز در اومد تو .

  نتونست ازجاش بلند نشه .

  بلند شد و لبخندی از عمق دلش نشست روی لباش .

  بغضش داشت می شکست و تموم سعيشو می کرد

   که خودشو نگه داره .

  دلش می خواست داد بزنه ... تو کجايي آخه .
 

  دوباره نشست و سعی کرد توی سلولای به هم ريخته

   مغزش نت های شاد و پر انرژی رو جمع کنه و فقط برای ورود

   اون و برای خود اون بزنه .

  و شروع کرد .

  دختر و پسرهمون جای هميشگی نشستن .
 

  و دختر مثل هميشه حتی يه نگاه خشک و خالی هم

  بهش نکرد .

  نگاهش از روی صورت دختر لغزيد روی انگشتای اون

   و درخشش يک حلقه زرد چشمشو زد .

  يه لحظه انگشتاش بی حرکت موند و دلش از توی سينه اش

   لغزيد پايين .

  چند لحظه سکوت توجه همه رو به اون جلب کرد و خودشو

   زير نگاه سنگين آدمای دور و برش حس کرد .

  سعی کرد دوباره تمرکز کنه و دوباره انگشتاشو به حرکت انداخت .
 

  سرشو که آورد بالا نگاهش با نگاه دختر تلاقی کرد .

  - ببخشيد اگه ميشه يه آهنگ شاد بزنيد ... به خاطر ازدواج

  من و سامان .... امکان داره ؟

  صداش در نمي اومد .

  آب دهنشو قورت داد و تموم انرژيشو مصرف کرد تا بگه :

  - حتما ..

  يه نفس عميق کشيد و شاد ترين آهنگی رو که ياد داشت

   با تموم وجودش

  فقط برای اون
 

  مثل هميشه

  فقط برای اون زد

  اما هيچکس اونشب از لا به لای اون موسيقی شاد

  نتونست اشک های گرم اونو که از زير پلک هاش دونه دونه

   می چکيد ببينه

  پلک هايي که با خودش عهد بست برای هميشه بسته

  نگهشون داره

  دختر می خنديد
 

  پسر می خنديد

  و يک نفر که هيچکس اونو نمی ديد

  آروم و بی صدا

  پشت نت های شاد موسيقی
 

  بغض شکسته شو توی سينه رها می کرد .

               

                                                         

مقایسه سینمای ایران و هند در طی سالیان

با سلام خدمت بروبکس الاف که هنگام متر کردن کف اینترنت به وبلاگ من

(دختری با دمپایی پلاستیکی)اومدین!

پس از چند وقت که با اجازه ی شما آپ نکردم با یه مطلب جدید خدمتتون

رسیدم.اگه نظر ندی ایشالله وقتی رفتی دستشویی یه جوجه تیغی از تو

چاه فاضلاب بزنه بیرون.

اما مطلب امروز در رابطه با مقایسه ی تکامل سینمای ایران با هند میباشد.

این مبحث چندین بخش دارد که در ایران به قبل از انقلاب اسلامی و تیریپ

فردینی و بعد از آن و تیریپ هایی همچون گلزار و بهرام رادان تقسیم بندی

میشود اما خصوصیات دوره ی قبل از اسلام ااااا ببخشید قبل از انقلاب

اسلامی که خودش دو بخش دارد

                     

الف مردان:
1

-وجود حتی المقدور بسیار پشم و پیلی در ناحیه ی سینه وداشتن سیبیل

(این موضوع بعد از رخنه ی سینمای هند وارد ایران شد)البته در این میان

بعضی جوانان که عشق لاتی و فردین بودند و همچنین کوسه نیز بودند

دست به اقدامات کثیف و غیر انسانی همچون زدن سیبیل رفقا از روی

حسادت و درست کردن سیبیل از کلاه گیس پدر زدند که اولین ضربه ی

سینمای هند به پیکره ی خانواده ی ایرانی بود.اما در سالهای بعد خود

هندیها که حوصله ی سیبیل رو نداشتن این رسم رو نابود کردن و اشخاصی

همچون جناب دکتر محمد علی فردین و بهروز وثوقی پا به سینمای ایران

گذاشتند البته آخرین اطلاعات حاکی ازین است که فردین خودشم نفهمید

که چه جوری فردین شد و هرچی دختر خوشگل حاضر در عصر خودش بود

رو چیز کرد....چیز دیگه بابا همه چیو که نمیشه نوشت.دستی دستی

میخواین دختری با دمپایی پلاستیکی فیلتر بشه؟(برای کسب اطلاعات بیشتر رجوع شود به

کتیبه ی"عشق فاطی و تیریپ لاتی و....)

 

2-کشیدن رنج و سختی بسیار در دوران کودکی:این مساله از مهم ترین

بخش های فیلم های ایرانی بود که البته حتما باید با یک جای زخم روی

صورت یا پا همراه میشد تا در آخر فیلم مرد مورد نظر اونو نشون دختره میداد

و دختره میگفت"خشایار-محمد-بهروز-سعید...تویی؟من فکر میکردم که تو

بچگی مردی!!!!) اما چون در گذشته حرفه ی گریم پیشرفت زیادی نکرده

بود و مجبور بودن تا برای هر فیلم اونجای مرد بدبخت رو پاره کنن و جای

زخم را روی بدنش در بیارن کم کم نمادهایی همچون انگشتر مامان بزرگ و

چادر وی همچنین وسایل مامان و بابا (که 100 درصد به درک واصل شده

بودند) جای زخم و نشان روی بدن رو گرفت.(این مساله در سینمای هند

فقط با یک خال روی گردن پیگیری شد)

 

3-معرفت و البته پایبند بودن به مسایل دینی:این مساله که کاملا غیر قابل

انکار است رو میتوان به طور آشکار در شخصیت فردین دید.او که معمولا

عاشق نمیشد و دختر مردم عاشق وی میشد و دهن وی را آسفالت

مینمود تا آمار بدهد همیشه بچه ی کف بازار بوده و معمولا بی پدر مادر بوده

است (یعنی از جوق آب گرفته شده یا یک عدد ننه ی بی پول داشته که

وی را دم خانه ی یک عدد بدبخت تر از خودش رها کرده).اما هنوز هیچ کدام

از دانشمندان کشف نکرده که چرا آن شخصیت عنده معرفت فیلم را همیشه

با یک صحنه ی فجیع (لب و غیره که از گفتن آن معذوریم) تمام میکرده

است.البته میتوانیم نتیجه بگیریم که بسوزه پدر عاشقی!!!


ب:زنان

1-داشتن پدر خر پول!و همچنین تحصیلات در حد بوندس لیگا(خیلی بیشتر

از پسر)

2-آمار ندادن به پسر عموی خرپول تر از خودشون و در ادامه رفتن به

تعمیرگاه برای تعمیر ماشین(کی میگه ربط نداره؟؟ پس از کجا باید با پسره

آشنا بشه؟)

3-وضع ظاهری:من واقعا شرمنده ی اخلاق ورزشی خوانندگان محترم

دختری با دمپایی پلاستیکی هم هستم که نمی تونم توضیح بدم!

اما عزیزان ادامه ی این فرایند و تبدیل شدن این چهره ها به چهره هایی

همچون گلزار یا شاکردوست به نظرات شما بستگی دارد.

                             

                                                         

وصف الحال آقايان پس از مرگ همسرشان !

  وصف الحال آقايان پس از مرگ همسرشان !


مـــــردها كاين گريه در فقدان همســــــــر مي كنند

بعد مرگ همســـــــر خود ، خاك بر سر مي كنند !

خاك گورش را به كيسه ، سوي منزل مـــي برند !

دشت داغ سينـــــه ي خـــــود ، لاله پرور مي كنند

چون مجانين ! خيره بر ديوار و بر در مــــــي شوند

خاك زير پاي خود ، از گريه ، هــــــي ! تر مي كنند

روز و شب با عكــس او ، پيوسته صحبت مي كنند

ديده را از خون دل ، درياي احمــــــــر مــــي كنند !

در ميان گريه هاشان ، يك نظر ! با قصد خيــــــر !!

بر رخ ناهيـــــــد و مينـــــــــا و صنــــــوبر مي كنند !

بعدٍ چنــــــدي كز وفات جانگــــــــداز ! او گذشـــت

بابت تسليّت خـــــــود ! فكــــر ديگــــــر مـــي كنند

دلبري چون قرص ماه و خوشگل و كم سن و سال

جانشيـــــــــن بي بديل يار و همســـــــر مي كنند

كـــــــــج نينديشيد !! فكــر همســـــــر ديگر نيَند !

از براي بچـــه هاشان ، فكر مـــــــادر مـــي كنند

                                                                    

                                                       مرسی که بخشیدیم

 وااااااااااااای

  بازم سلام به همه دوستای گلم من امروز رفتم

 کلی دمپایی خریدم 

  اونم نه یکی نه دوتا  راستش نمیدونم چندتاست 

 خلاصه بگم یه عالمست 

  همه رنگیم خریدم امشبم به خاطر جشن

 همه میتونن هر رنگ دمپایی که خواستن بپوشن

  البته یه جفت صندلم واسه سما جونم خریدم

  راستش جشن امروز به مناسبت اینه که

  سما جون منو بخشید به خدا منظوری نداشتم

  همیشه بابام میگه این خنده های علکیم کار

  دستم میده ها ولی کو گوش شنوا

  به جون مامان جونم که هم خودش جون عزیزه

  هم جونش واسه من عزیزه منظوری نداشتم

  الانم خیلیییییییییی خیلییییییییییی خوشحالم

 

                                                                       

مقایسه دختر ها و پسر های دهه 60 ؛ 70 و 80

 

   این مقایسه توهین به دخترو پسر این دهه ها نیست

   صرفا مقایسه ای  طنزآمیز و خاطر نشان کردن وضعیتی

   است که روشنفکران به آن عوارض دوره گذار و دینداران

  به آن نشانه های آخرالزمانی می گویند و در کل بهره ای

   از حقیقت دارد.انکار این مقایسه شاید خودیک نشانه ی

   آخرالزمانی باشد.


  دختر دهه 60 :باید با آبرو باشم
  دختر دهه 70 :باید تحصیلکرده باشم
  دختر دهه 80 :باید پولدار باشم

  پسر دهه 60 :دارم میرم جبهه
  پسر دهه 70 :دارم میرم دختر بازی
  پسر دهه 80 :دارم میرم بیمارستان سم زدایی


  دختر دهه 60 : مرد باید با اخلاق باشه
  دختر دهه 70 :مرد باید تحصیلکرده باشه
  دختر دهه 80 :مرد باید پولدار باشه


  پسر دهه 60 :در سن 25 سالگی سیگاری میشد
  پسر دهه 70 :در 20 سالگی سیگاری می شد
  پسر دهه 80 :قبل از سن بلوغ سیگاری می شود.


  دختردهه 60 : 30 ساله شدم و احساس ترشیدگی

  می کنم
  دختردهه 70 : 25 ساله شدم و احساس ترشیدگی

  می کنم
  دختردهه 80 : 20 ساله شدم و احساس ترشیدگی

  می کنم


   پسر دهه 60 : دارم میرم باشگاه ... دارم میرم زیر

   زمین بنوشم !!!
   پسر دهه 70:دارم میرم مهمونی ... دارم میرم قلیون

   بکشم !!!
  پسر دهه 80 :دارم میرم دبی ... دارم میرم توهم بزنم !!!

 
   دختر دهه 60 : دوست پسر یکی اونهم یه عشق پاک
   دختر دهه 70 :دوست پسر یکی یا دوتا . چند تا هم

   زاپاس برای روز مبادا
   دختر دهه 80 : دوست پسر بین یک نفر تا یک هنگ

  یا تیپ در رده سنی  بین 20 تا 60 سال مجرد تا

  صاحب عیال و چند سر عائله. بالاخره تو این همه آدم

   یکی پیدا میشه بخواد لباس عروس واسم بخره.

 
  پسر دهه 60 :داریوش گوش می داد
  پسر دهه 70 :ابی گوش می داد
  پسر دهه 80 :مقلدین درجه 3و 4 داریوش و ابی را

  (که خواب عکس انداختن با داریوش را می بینند) را

  گوش می دهد .


  دختر دهه 60 :دختر بدون بکارت باید بره بمیره
  دختر دهه 70:اشتباه بزرگی کردم خاک تو سرم
  دختر دهه 80 : دختر باکره یعنی امل و بی فرهنگ.

   باید بره بمیره.


  پسر دهه 60 :شریعتی می خواند
  پسر دهه 70 :شاملو می خواند
  پسر دهه 80 :هری پاتر می خواند.


  دختر دهه 60 :به خاطر حفظ آبرو همه کار می کنم
  دختر دهه 70 :به خاطر دوست پسرم همه کار می کنم
  دختر دهه 80 : به خاطر پول همه کار می کنم.


  پسر دهه 60 :خانواده و پدر مادرم عزیزترین چیز است
  پسر دهه 70 :دوست دخترم عزیز ترین چیزاست
  پسر دهه 80 :مواد محرک و توهم زا و ماشینم

  عزیز ترین چیزند.


  دختر دهه 60 :شوهر منجی نیست شوهر کردن

  سنت خدا و رسم زندگی ست.
  دختر دهه 70 :شوهر شوهره شوهر... بالشت

   سره شوهر...
  دختر دهه 80 :من یک افسرده ی روانی پر از

   غصه ام و شوهر منجی من است و دیگر هیچ

   راه نجاتی نیست.


  پسر دهه 60 :در هر صورت باید زن بگیرم
  پسر ده 70 :باید پولداربشم و زن بگیرم
  پسر دهه 80 :باید قاطی کنم و زن بگیرم.


  دختر دهه 60 : زن روز و اعتمادی می خواند
  دختر دهه 70 :فهیمه رحیمی و مهدی سهیلی

   می خواند
  دختر دهه 80:بیشتر در اینترنت دنبال فیلتر

  شکن جدید و پروکسی است.


  پسر دهه 60 :مرگ بر اثر جنگ با عراق
  پسر دهه 70 :مرگ بر اثر تصادف با موتور و

   ماشین
   پسر دهه 80 :مرگ بر اثر اور دز و سنکوپ بر

    اثر استعمال هرویین و ایدز و سوانح رانندگی


   دختر دهه 60:سیگار کشیدن دختر یک کابوس

   است دختری که سیگار می کشد خراب است.
   دختر دهه 70 :گهگاهی کنار پنجره یا واسه افه

    تو پارتی یا کافی شاپ یه دو نخ می کشم.
   دختر دهه 80 :پیش به سوی آسم، سرطان

    حنجره ،ریه،نای و خون قبل از یائستگی.


   جوان دهه 60 :جنگ زده بود
   جوان دهه 70 :غرب زده بود
  جوان دهه 80 :پوچ است.


   دختر دهه 60 :از خدا می ترسم
   دختر دهه 70 : از بی عشقی می ترسم
   دختر دهه 80 :از بی پولی می ترسم.


   جوان دهه 60 :خواب صلح و آرامش می دید
   جوان دهه 70 :خواب بد بد می دید
   جوان دهه 80 :فقط کابوس می بیند.


   پدر برای پسر دهه 60 :در حکم یک پدر مقدس

    بود حرمتش کاملا حفظ می شد
    پدر برای پسر دهه 70: در حکم یکی از اعضای

    خانواده بود باید به او حال داد.
    پدر برای پسر دهه 80 :سر خره عوضی اسکل

    بی پدر مادر.

    دختر دهه 60 : اول نجابت خود را به رخ می کشید
    دختر دهه 70 : اول مدرک تحصیلی خود را به رخ

    می کشید
    دختر دهه 80 : اول مارک و مدل اتومبیل و ریخت

     و قیافه خود را به رخ می کشد.


    داماد دهه 60 :فقط پدر مادرم ،زن و بچه ،و کارم
    داماد دهه 70 :فقط زن و بچه و عشق و حالم و کارم
    داماد دهه 80 :فقط عشق و حالم و کارم.


     عروس دهه 60 :بایدمثل مادرم سوخت و ساخت

    این ذات زندگی ست بدبختی و خوشبختی با هم.

   طلاق پاک کردن صورت مسئله ست و مسئله

   میزان بردباری صبر و توان مدیریت منه.باید سعی

   کنم مثل دو رود در کنار هم باشیم. باید مدیریت کنم

    این هنر زندگیه.
   عروس دهه 70 :نباید سوخت وساخت اما باید زندگی

    کرد و همینطور در وقت لزوم مقابله به مثل.طلاق پایان

    تلخیه اما خب مجبورم بهم سخت بگذره ول می کنم

   میرم. این هنر زندگیه.
   عروس دهه 80 :مثل دو کوه برابر هم.عوضی بره مهرمو

    می زارم اجرا یه راست می رم با یکی دیگه.خوش

    بگذرون و سختی نکش.این هنر زندگیه.


   مرد دهه 60:خدا خانواده ثروت
   مرد دهه 70 :خانواده ثروت خیانت به همسر
   مرد دهه 80:ثروت، خیانت به همسر ،مصرف پروزاک

   و انواع دیگر قرص اعصاب .


  عروس دهه 60:تقسیم وظایف رمز موفقیت و آسایشه.

  من طی یک سند قانونی همسر این مرد هستم نه

  دوست او .وظیفه من خانه داریه وظیفه مرد کار و

  تامین زندگی هر کس غیر از این به گوشم بخونه شیطانه.


  عروس دهه 70 :تقسیم وظایف چیزیه که باید دوباره

  معنی و تعریف بشه.دلیل نداره من همیشه غذا درست

   کنم من کلاس گیتار دارم کلاس آواز دارم . فقط سه

  یا چهار روز در هفته ممکنه از خونم بوی غذا بیاد.اما

   خب می دونم که غذا پختن کار منه نه مرد.


   عروس دهه 80 :تقسیم وظایف یه حرف احمقانه و

   سنتیه هر کس به فراخور حالش هر کار که از

  دستش بر اومد انجام میده هر کاری که می کنم از

  لطف منه نه وظیفه من پس من هر کاری تو خونه

  می کنم لطف می کنم. تعهد و وظیفه اعصابمو بهم

   می ریزه.

 
   پسر دهه 60:خدایا جنگو تموم کن
   پسر دهه 70 :خدایا یه خونه خالی برسون
   پسر دهه 80 :خدایا برسون یه دومثقال شیره و

   یه دو سورت شیشه


   دختر دهه 60 :طلاق بعد از 10 سال آنهم یک

   در 1000
   دختر دهه 70 :طلاق بعد از 5 سال آنهم یک

    در 100
   دختر دهه 80 :طلاق بعد از 6 ماه الی یک سال

    آنهم یک در5


   پسر دهه 60 :پیکان 54 و مسافر کشی
   پسر دهه 70 :پراید و دختر بازی
   پسر دهه 80 :پژو و تصادف منجر به فوت


   دختر دهه 60:امامزاده معصوم ودیگر امامزاده ها

     را شفیع می کرد دعا و نذر می کرد وبالاخره

   حاجت دل خود را می گرفت
   دختر دهه 70 :پیش رمال و دعا نویس می رفت و

    حاجت خود را طلب می کرد.
   دختر دهه 80 :در شرکت های خصوصی به هر

     نحو که شده رفع حاجت می کند.

 
    جوان دهه 60 :خدایا آبروی مرا حفظ کن
    جوان دهه 70 :خدایا پول منو زیاد کن
    جوان دهه 80 :کارت سوخت داری داداش

                                                                   

                                                

اینم یه مطلب در مورد حرفای دخترا به پسرا

               

          برای پسرها:از تابلوترین دروغهای دختره

                           

            ۱-دوست دارم

                        

      ۲-عاشقتم

                          

            ۳-اولین باره که باپسری دوست شدم

                         

       ۴-قول میدم همیشه با هم بمونیم

                            

          ۵-من از اخلاقت خوشم اومده

                            

             ۶-هر کاری که بگی برات میکنم

                                 

            ۷-من به غیر تو به هیچکی فکر نمیکنم

                             

          ۸-خوشگلترین پسری که تو عمرم دیدم تویی

                                  

            ۹-بهترین لحظه ی عمرم وقتی که باتوام

                               

                                                             

عکس

 

           اینم چندتا عکس جالب امیدوارم خوشتون بیاد

           

       اخرالزمان

         بنزین

           فوتبال

          تکدی گری

            صفر کیلومتر

           شگفتانه(فارسی را پاس بداریم)

          دوستت دارم

                                    

چت

  پسر : سلام.خوبي؟مزاحم نيستم؟

  دختر: سلام. خواهش مي کنم شما؟

 

  پسر : تهران/وحيد/۲۶ و شما؟

  ‌دختر: تهران/نازنين/۲۲

  پسر: اِ اِ اِ چه اسم قشنگي!اسم مادر بزرگ منم نازنينه.

  دختر: مرسي!شما مجردين؟

  پسر: بله. شما چي؟ازدواج کردين؟

  دختر: نه. منم مجردم. راستي تحصيلاتتون چيه؟

  پسر: من فوق لیسانس مدیریت از دانشگاه هاروارد امریکا

  دارم شما چی؟

 

  دختر : من فارغ التحصيل رشته گرافيک از دانشگاه سُربن

   فرانسه هستم.
 

    پسر : اوه چه عالی از آشنایی باهاتون خوشوقتم

 

  دختر : مرسي. منم همين طور. راستي شما کجاي تهران

   هستين؟

    پسر: من بچه تجريشم. شما چي؟

  دختر : ما هم خونمون اونجاس. شما کجاي تجريش

   مي شينين؟
   پسر: خيابون دربند. شما چي؟

  دختر : خيابون دربند؟ کجاي خيابون دربند؟

  پسر : خيابون دربند. خيابون...... کوچه......پلاک....

  شما چي؟

  دختر: اسم فاميلي شما چيه؟

  پسر: من؟ حسيني! چطور؟

  دختر: چي؟وحيد تويي؟ خجالت نمي کشي

 

  چت مي کني؟تو که گفتي امروز با زنت مي خواي بري

 

  قسطاي عقب مونده خونه رو بدي.!مکانيکي رو ول کردي

   نشستي چت مي کني؟

  پسر : اِ عمه ملوک شمائين؟چرا از اول نگفتين؟راستش!

 

  راستش!ديشب مي خواستم بهتون بگم امروز با فريده....

 

  آخه مي دونين

 

  دختر : راستش چي؟ حالا آدرس خونه منو به آدماي توي

   چت ميدي؟مي دونم به فريده چي بگم

 

   پسر: عمه جان ! تو رو خدا نه! به فريده چيزي نگين!اگه

 

  بفهمه پوستمو ميکّنه!عوضش منم به عمو فريبرز

 

  چيزي نمي گم!
 

  دختر:‌ او و و و م خب! باشه چيزي بهش نميگم.

 

  ديگه اسم فريبرزو نياريا!راستي من بايد برم عمو

 

   فريبرزت اومد. باي
 

        پسر: باشه عمه ملوک! باي

                 

                                                                                                     

دختر که رسید به بیست

 

 
    


   دختر که رسید به بیست ،

   هنوز وقت ازدواجش نیست!

   دختر که رسید به بیست و یک،

   کم کم دور و برش بپلک!

   دختر که رسید به بیست و دو ،

    دیگه دنبالش بدو!

   دختر که رسید به بیست و سه،

    منتظر مهندسه!

   دختر که رسید به بیست و چار،

    دست مامانت رو بگیر و بیار!

   دختر که رسید به بیست و پنج،

    درست شده شبیه گنج!

   دختر که رسید به بیست و شش،

   بیشتر بهش داری کشش!

   دختر که رسید به بیست و هفت،

   یه وقت دیدی از کفت رفت!

   دختر که رسید به بیست و هشت،

   نباید دنبال case دیگه ای گشت!

   دختر که رسید به بیست و نه،

   هنوز نگرفتیش بی عرضهء ...؟!!

   دختر که رسید به سی، شاید

    بهش برسی!

   دختر که رسید به سی و یک،

   خر نمی شه با پول و چک!

   دختر که رسید به سی و دو،

   به این راحتی ها نمی شه

   همسر تو!

   دختر که رسید به سی وسه،

   دیگه دستت بهش نمی رسه!
 
     چون اگر می خواست،‌

    تا الان ازدواج کرده بود!...